یه مدتی همینطوری با نامهبازی گذشت.
توی این مدت رابعه و بکتاش اصلا همدیگهرو ندیده بودن .
تا اینکه یه روزی از روزا بکتاش میره
توی کوچهبازار دور بزنه که یکهو یه دختری
رو میبینه .
خب انگار دیگه نیستید پس تا همینجا
برای امشب بسه .
ماچ به پیشونیتون خانومیا .
شبتونم بخیر باشه 💚.
بچهها عینکم مونده بود رو زمین
داداشم برداشته آورده اتاق داده بهم
میگه چرا عینکتو میزاری زمین شاید
یکی بشینه روش .
بعد از اینکه رفت عینکو باز کردم دیدم
کج شده (خودش نشسته بود روش)
آوان'
دامنِ رابعه رو میگیره که بغلش کنه ...
رسیده بودیم به اونجایی که
دایه شده بود کفتر ِنامهرسون ِرابعه
و بکتاش.
تا اینکه یه روز بکتاش که رفته بود دور دور
رابعه رو میبینه و میشناسه بدو بدو میره
سمتش و دامنشو میگیره که بغلش کنه ...
بکتاش فکر میکرد رابعه با دیدنش قراره
بپره بغلش و از این صحنههایِ آبگوشتی
رقم بخوره ؛
ولی زهی خیال باطل .