بکتاش برمیگرده به رابعه میگه که
چرا پنهانی و در خفا برام نامههایِ
عاشقانه میفرستی ولی الان که
روبه روی همدیگهایم انقدر داری
باهام بدرفتاری میکنی و منو از خودت میرونی؟
رابعه هم میگه که یه چیزایی هست که
ازشون خبر نداری .
نمیدونی که چقدر عشقِ به تو برام عزیز
بود و هست .
آوان'
من با جسمم عاشقِ تو نشدم بلکه با روحُ روانم دل به تو بستم و عاشقت شدم.
رابعه واقعا✨✨✨=)))))))))))
همین که تو بهانهای باشی برایِ این
عشقِ واقعیِ من و من تو رو محرمِ
اَسرارم بدونم کافیه .
و بهش گفت که ازش فاصله بگیره .
که اگه یکبار دیگه این کارو تکرار کنه
و بخواد نزدیک. ِرابعه بشه ، دامنشرو
بگیره یا هر چیزی
دیگه اونو یه فردِ غریبه میدونه و
باهاش مثلِ غریبهها رفتار میکنه .
و بعد هم رفت .
بکتاش که باید از رفتارِ رابعه ناراحت
میشد و ازش دل میکند .. برعکس..
عشقِ به رابعه تو وجودش بیشتر
جوونه زد .
یهو رابعه متوجه میشه که برادرش هم
توی همون باغ داره قدم میزنه و احتمالا
یواشکی داره شعرهایِ رابعه رو هم گوش
میکنه .