با کلی نیرو ریخته بودن تویِ مرزِ بلخ و
قصد داشتن که این شهرو به دست
بگیرن .
تا اینکه خبر به حارث رسید .
حارث هم یه نیرویِ تازه نفس و قدرتمند
آماده کرد و فرستاد تا در مقابل دشمن
ایستادگی کنن .
حارث هم که قدرتمند و شجاع بود
خودش هم همراه ِنظامیا به جنگ
رفت و با قدرتِ تمام وسطِ میدون
جنگیدن .
دشمن وقتی دید که بکتاش داره
نیروهاشونو یکی یکی در راه ِرسیدن
به خدا یاری میکنه ؛
تصمیم گرفت که چند نفر بفرستهکه
دورهش کنن.
و همینطور هم شد و چند نفر با هم
به سمتِ بکتاش حمله ور شدن .
یکی از اونا یه ضربه با شمشیر به
سرِ بکتاش زد .
در این بین اجازه بدید بگم که ما اینجا
یه رقیه سادات داریم .
رقیه جان جیبتو آماده کن ما همه عیدی
میخوایم .
تا اینکه میبینن یکی که صورتشو پوشونده
و سوارِ اسبِ با بلند ترین صدایِ ممکن
نعره میکشه و با آخرین سرعت داره
نزدیک میشه.
این باعثِ ترس ِنیروی دشمن میشه .