رابعه هم اون لحظه انگار فرمونُ میده
دست ِ قلبش و خیلی ناخواسته رازشو
لو میده ؛ داستان ِعشقش به بکتاش
رو برایِ رودکی تعریف میکنه .
و میگه که آره این غم و سوزِ عاشقی
باعث شده که من این شعرهایِ عاشقانه
و غم انگیز رو بگم.
این شعرها و داستانِ عاشقیِ رابعه
روی ِرودکی تاثیر گذاشت .
رودکی ورقی از جیبش درآود و شعرهایِ
رابعه رو روش نوشت.
یه روزی از روزا
امیر بخارا تصمیم گرفت یه جشنی بگیره
و توی این جشن کلی از بزرگان و حاکمان
و شاعرارو دعوت کنه که دور هم خوش باشن .
حارث هنوز بخاطر [روزی که امیربخارا
بهش کمک کرد تا در مقابل دشمنایی
که به بلخ هجومآورده بود ایستادگی کنه ]
از امیربخارا تشکرِ درست درمون نکرد بود
تصمیم گرفت هر جوری شده به جشن
بره و ازش تشکر کنه .
روز جشن رسید و حارث و نوچههاش
به سمتِ دربارهِ امیر بخارا حرکت کردن
تا در جشن شرکت کنن.
تا اینکه امیر بخارا بلند میشه و رودکی
رو صدا میزنه و ازش میخواد تا برای ِ
امیر و مهمانهاش شعر بخونه .