حارث اون شب برای اینکه تابلو نشه
خودشو زد به مستی و نشنیدن در
حالی که از عصبانیت داشت از گوشاش
دود میومد بیرون .
بکتاش یه صندوقچهای داشت که همهیِ
نامههایِ رابعه رو توش نگه میداشت یه
قفل گندههم بهش زده بود .
این صندوقچه از جونش هم براش عزیزتر
بود .
رفیقِ بکتاش یه روز که داشته قدم
میزده صدایِ حارثرو میشنوه که
داشته راجبِ بکتاش و رابعه صحبت
میکرده .
میبره میده به حارث و الکی میگه بفرما
من نمیدونم توش چیه ولی بکتاش شاید
توش چیز مهمی گذاشته .
حارث هم چند تا سکه به عنوان جایزه
میده بهش .
حارث دستور میده بیان و قفل صندوق
رو باز کنن .
وقتی باز میکنن حارث با کلی نامه روبهرو میشه .
نامه رو که باز میکنه و میبینه رابعه
برای بکتاش نوشته یَک جیغ بنفشی
میکشه که همهیِ نوچههاش میترسن
تو خودشون .