چرا ؟ چون اگه بچهش پسر بود بالاخره
قرار بود یه روزی به جایِ پدرش پادشاهِ
این کشور بشه .
اما هرمز بچهدار نمیشد .
هر چی سنش میرفت بالا بیشتر از این
قضیه میترسید که پسردار نشه و فرد
دیگهای حکومت رو بگیره دستش .
بعد از کلی دعا و نذر و نیاز بالاخرهههه
خدا یه پسر بهش داد .
که باعث شد هرمز خیلی شاد بشه .
هرمز اسم پسرش رو گذاشت [خسرو
پرویز].
هرمز که میدونست دیگه بعد از اون
قراره پسرش به تخت بشینِ و حکومت
کنه پس از همون سن کم سعی میکرد
خسرو رو آماده کنه .
خسرو که بکم قد کشید و شد ۶ سالش
هرمز به چند تایی از بزرگها سپرد که
مقدمات ِپادشاهی و اون چیزای اولیه
رو به خسرو یاد بدن .
وقتی خسرو ۹ سالش شد ، هرمز
سپردش به جنگاورایِ قوی تا بهش
جنگیدن و کار با شمشیر و این چیزارو
یاد بدن.
وقتی هم که دیگه داشت عاقل و بالغ
میشد سپردنش به مردی به اسمِ
[بزرگ امید] که مردِ عاقل و حکیمی بود
واسه خودش .
بچهها خسرو واقعا آدمِ کَله خرابی بود
و خریت زیاد به خرج میداد ، گویا
اصلا حرفهایِ بزرگ امید تو گوشش نمیرفت.
از موقعیتش استفاده میکرد و هر
کاری که عشقش میکشید انجام میداد.
دیگه بالاخرههه شاهزاده بود و همه
جلوش خم و راست میشدن .