بعد از کلی دعا و نذر و نیاز بالاخرهههه
خدا یه پسر بهش داد .
که باعث شد هرمز خیلی شاد بشه .
هرمز اسم پسرش رو گذاشت [خسرو
پرویز].
هرمز که میدونست دیگه بعد از اون
قراره پسرش به تخت بشینِ و حکومت
کنه پس از همون سن کم سعی میکرد
خسرو رو آماده کنه .
خسرو که بکم قد کشید و شد ۶ سالش
هرمز به چند تایی از بزرگها سپرد که
مقدمات ِپادشاهی و اون چیزای اولیه
رو به خسرو یاد بدن .
وقتی خسرو ۹ سالش شد ، هرمز
سپردش به جنگاورایِ قوی تا بهش
جنگیدن و کار با شمشیر و این چیزارو
یاد بدن.
وقتی هم که دیگه داشت عاقل و بالغ
میشد سپردنش به مردی به اسمِ
[بزرگ امید] که مردِ عاقل و حکیمی بود
واسه خودش .
بچهها خسرو واقعا آدمِ کَله خرابی بود
و خریت زیاد به خرج میداد ، گویا
اصلا حرفهایِ بزرگ امید تو گوشش نمیرفت.
از موقعیتش استفاده میکرد و هر
کاری که عشقش میکشید انجام میداد.
دیگه بالاخرههه شاهزاده بود و همه
جلوش خم و راست میشدن .
یه شب همهیِ دوست و نوچه و
نوازندههاشو جمع میکنه باهاشون
قرار میذاره برن یه سبزهزاری جایی
بزنن و برقصن و کیف کنن .
خسرو از گلها که خوشش میاد با اسب
میره روشون بقیه اسبا هم پشتِ سرِ
خسرو میرن تو سبزهزار و دیگه خودتون تصور کنید دشت به چه روزی میوفته ..
اینا تقریبا یه روز تو دشت میزنن و میرقصن
و خوش میگذرونن بعد راه میوفتن و
میرن به باغی که اون نزدیکیها بوده .
بدونِ اجازه صاحبِ باغ انگور و میوههایِ
باغ رو میچینن .
بعد هم میرن تو کلبهای و بدونِ اینکه
از صاحبِ کلبه اجازه بگیرن شب رو
اونجا میمونن و از خودشون یه پذیراییِ
حسابی میکنن.