eitaa logo
آوان'
138 دنبال‌کننده
195 عکس
23 ویدیو
4 فایل
اگر روزی یقین‌ کردی جهان جایِ کمی دارد چو من سر در گریبان کن، گریبان عالمی دارد . ‌_ آوان ؟ طنینِ آغاز ، آغازِ گشت‌و‌گذار لابه‌لای‌ِ خاطراتی‌ عجین با دلواپسی‌ . -
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد از کلی دعا و نذر و نیاز بالاخرهههه خدا یه پسر بهش داد . که باعث شد هرمز خیلی شاد بشه . هرمز اسم پسرش‌ رو گذاشت [خسرو پرویز].
هرمز که میدونست‌ دیگه بعد از اون قراره پسرش به تخت بشینِ و حکومت کنه پس از همون سن‌ کم سعی میکرد خسرو‌ رو آماده کنه .
خسرو که بکم‌ قد کشید و شد ۶ سالش‌ هرمز به چند تایی از بزرگ‌ها سپرد که مقدمات‌ ِپادشاهی و اون چیزای اولیه رو به خسرو یاد بدن .
وقتی خسرو ۹ سالش شد ، هرمز سپردش به جنگاور‌ای‌ِ قوی تا بهش جنگیدن و کار با شمشیر و این چیزارو یاد بدن.
وقتی هم که دیگه داشت عاقل و بالغ میشد سپردنش‌ به مردی به اسمِ [بزرگ‌ امید] که مردِ عاقل و حکیمی‌ بود واسه خودش .
بچه‌ها خسرو واقعا آدمِ کَله‌ خرابی‌ بود و خریت‌ زیاد به خرج میداد‌ ، گویا اصلا حرف‌هایِ بزرگ‌ امید تو گوشش نمی‌رفت.
از موقعیتش‌ استفاده میکرد و هر کاری که عشقش می‌کشید انجام میداد. دیگه بالاخرههه شاهزاده بود و همه‌ جلوش خم و راست میشدن .
یه شب همه‌یِ دوست و نوچه و نوازنده‌هاشو جمع میکنه باهاشون قرار میذاره برن یه سبزه‌زاری‌ جایی بزنن و برقصن‌ و کیف کنن ‌.
راه میوفتن و میرن توی یه دشت‌ِ قشنگی که پر از گل و پروانه و گیاه بوده .
خسرو از گل‌ها که خوشش میاد با اسب میره روشون‌ بقیه اسبا‌ هم پشتِ سرِ خسرو میرن تو سبزه‌زار و دیگه خودتون تصور کنید دشت به چه روزی میوفته ..
اینا‌ تقریبا یه روز تو دشت میزنن و میرقصن‌ و خوش میگذرونن بعد راه میوفتن و میرن به باغی که اون نزدیکی‌‌ها بوده‌ .
بدونِ اجازه صاحبِ باغ انگور و میوه‌هایِ باغ‌ رو میچینن . بعد هم میرن تو کلبه‌ای و بدونِ اینکه از صاحبِ کلبه اجازه بگیرن‌ شب رو اونجا میمونن‌ و از خودشون یه پذیراییِ حسابی میکنن.