بچهها خسرو واقعا آدمِ کَله خرابی بود
و خریت زیاد به خرج میداد ، گویا
اصلا حرفهایِ بزرگ امید تو گوشش نمیرفت.
از موقعیتش استفاده میکرد و هر
کاری که عشقش میکشید انجام میداد.
دیگه بالاخرههه شاهزاده بود و همه
جلوش خم و راست میشدن .
یه شب همهیِ دوست و نوچه و
نوازندههاشو جمع میکنه باهاشون
قرار میذاره برن یه سبزهزاری جایی
بزنن و برقصن و کیف کنن .
خسرو از گلها که خوشش میاد با اسب
میره روشون بقیه اسبا هم پشتِ سرِ
خسرو میرن تو سبزهزار و دیگه خودتون تصور کنید دشت به چه روزی میوفته ..
اینا تقریبا یه روز تو دشت میزنن و میرقصن
و خوش میگذرونن بعد راه میوفتن و
میرن به باغی که اون نزدیکیها بوده .
بدونِ اجازه صاحبِ باغ انگور و میوههایِ
باغ رو میچینن .
بعد هم میرن تو کلبهای و بدونِ اینکه
از صاحبِ کلبه اجازه بگیرن شب رو
اونجا میمونن و از خودشون یه پذیراییِ
حسابی میکنن.
ینی هر روزز یکی میومد و از خرابکاریهایِ
خسرو به پدرش شکایت میکرد .
اینبار هم خبر به گوشِ هرمز رسید .
هرمز که دیگه خسته شده بود با خودش
گفت ای کاش این پسر اصلا پسرِ من
نبود یه غریبه بود .
اونموقع میدونستم چطور باید مجازاتش
کنم .