اینا تقریبا یه روز تو دشت میزنن و میرقصن
و خوش میگذرونن بعد راه میوفتن و
میرن به باغی که اون نزدیکیها بوده .
بدونِ اجازه صاحبِ باغ انگور و میوههایِ
باغ رو میچینن .
بعد هم میرن تو کلبهای و بدونِ اینکه
از صاحبِ کلبه اجازه بگیرن شب رو
اونجا میمونن و از خودشون یه پذیراییِ
حسابی میکنن.
ینی هر روزز یکی میومد و از خرابکاریهایِ
خسرو به پدرش شکایت میکرد .
اینبار هم خبر به گوشِ هرمز رسید .
هرمز که دیگه خسته شده بود با خودش
گفت ای کاش این پسر اصلا پسرِ من
نبود یه غریبه بود .
اونموقع میدونستم چطور باید مجازاتش
کنم .
منظورش اینه که همونطور که فصاد که
رگِ همه رو میتونه بزنه ولی دلش نمیاد
رگِ خودش رو بزنه من هم نمیتونم
پسرمرو که از پوست و گوشت و استخونِ
خودمِ مجازات کنم .
میگه چیکار کنم چیکار نکنم میاد
با خودش میگه بقیه رو مجازات میکنم
تا خسرو دست و پاشو جمع کنه .
چیکار میکنه؟ اول از همه میگه اون
اسبهایی که خسرو و همراهانش باهاش
رفتن به دشت و اونجارو خراب کردن
بُکُشن =)))
بعد هم دستور میده که نوچههایی که
رفتن و از اون باغ بدون اجازه میوه چیدن
رو کادو پیچ کنن و بِدَن به صاحب باغ .