بعد هم دستور میده که نوچههایی که
رفتن و از اون باغ بدون اجازه میوه چیدن
رو کادو پیچ کنن و بِدَن به صاحب باغ .
خسرو هم که میترسه که نفر بعدی که
پدرش تنبیه میکنه ، اون باشه دست ِ
پیشو میگیره که پس نیوفته .
میره سریع کفن تنش میکنه و به
کسایی که هرمز ازشون حرف شنوی
داشته میگه بیاید بریم میخوام
از پدرم عذر خواهی کنم و شما
باید پا درمیونی کنید .
خسرو کفن پوشیده میره سمت پدرش
و میگه که آره من فهمیدم کارم اشتباه
بود و الان خیلی پشیمونم یا منرو
ببخش یا همینجا خنجر میزنم به قلبم
و خودمرو میکُشم.
خسرو برای اینکه نظر پدرش رو بیشتر
جلب کنه میره به معبد و شروع میکنه
به دعا و استغفار .
انقدر اونجا با خدا حرف میزنه خسته
میشه و خوابش میبره .
پدر بزرگِ خسرو یعنی [انوشیروان] میاد
به خوابش و میگه پسرم حالا که تو دیگه
توبه کردی منم ۴ تا خبر خوش بهت میدم .
یک _ قراره با یه دخترِ خوشگل و خوش زبون آشنا بشی که این در آینده مونس و
همدت میشه..
از همهیِ دخترا هم سَر تره .