میره سریع کفن تنش میکنه و به
کسایی که هرمز ازشون حرف شنوی
داشته میگه بیاید بریم میخوام
از پدرم عذر خواهی کنم و شما
باید پا درمیونی کنید .
خسرو کفن پوشیده میره سمت پدرش
و میگه که آره من فهمیدم کارم اشتباه
بود و الان خیلی پشیمونم یا منرو
ببخش یا همینجا خنجر میزنم به قلبم
و خودمرو میکُشم.
خسرو برای اینکه نظر پدرش رو بیشتر
جلب کنه میره به معبد و شروع میکنه
به دعا و استغفار .
انقدر اونجا با خدا حرف میزنه خسته
میشه و خوابش میبره .
پدر بزرگِ خسرو یعنی [انوشیروان] میاد
به خوابش و میگه پسرم حالا که تو دیگه
توبه کردی منم ۴ تا خبر خوش بهت میدم .
یک _ قراره با یه دخترِ خوشگل و خوش زبون آشنا بشی که این در آینده مونس و
همدت میشه..
از همهیِ دخترا هم سَر تره .
چهارم _ یه نوازنده پیدا میکنی که به
شدت تو کارش وارد و هنرمند تشریف
داره.
این نوازنده اسمش [باربَد]ِ و خلاصه که آره .
ما شانس نداریم مُرده بیاد تو خوابمون
نه تنها چیزی بهمون نمیده
دستمونو میگیره با خودش میبره.
میگذره و میگذره ..
خسرو با یه فردی آشنا میشه به اسمِ
[شاپور ] که هنرمندِ خوبی بوده..
خسرو از شاپور خوشش میاد و کم کم
شاپور میشه رفیق جینگش .