نمیدونم بچهها بذارید برم نماز بعدم بیام
داستان خسرو و شیرین رو بگم براتون
شاید بشوره ببره .
آوان'
تا همینجا بمونه . بقیهش واسه بعد . چشمهام واقعا یاری نمیکنن. شبتون خیلی بخیر باشه 💚.
خب بریم الباقی داستان .
میگه که دورتر از اینجا پشت کوه یه
سرزمینی هست به اسم ارمنستان که
فرمانروایِ این سرزمین یک زن خیلی
خیلی زیباست .
که قدرتِ زیادی هم داره .
یه سپاه ِبزرگ داره که تا اصفهان میرسه .
و تمامِ سرزمینهایِ اطرافش انقدر که از
این فرمانروا میترسن بهش باج میدن.
اسمِ این زن [شُمیرا]ست که اونرو [مِهین
بانو] یعنی بانویِ بزرگ صدا میزنن .
ازدواج هم نکرده .
این مهین بانو یه برادر زاده داره که
همه ماتِ چهرهیِ زیباشن انقدر که این
خوشگل و ناز و خوشاندام و بلاست .
قدش بلند و صورتش سفید و نازه و مثل
یک سیب گرده ، دماغش کوچیک و
نوک تیزه طوری که مثل یک تیغه میتونه
سیبی رو به دو نیم کنه.