قدش بلند و صورتش سفید و نازه و مثل
یک سیب گرده ، دماغش کوچیک و
نوک تیزه طوری که مثل یک تیغه میتونه
سیبی رو به دو نیم کنه.
انگشتهاش مثل مداد کشیده و بلنده .
دندون هاش مثل مروارید سفیده و خیلی
خوش صحبت و شیرین زبونه .
خسرو با شنیدن این توصیفاتی که
شاپور براش میکنه ماتش میبره
یه دل نه صد دل
عاشقِ این خوشگل خانوم میشه .
خسرو به شاپور میگه که هر طوری که
شده من باید این دختری که میگی
رو به دست بیارمش هر چی زودتر .
هر سال توی تابستون شیرین با ۷۰
دختری که اعم از دوستاش و خدمتکاراش
و... بودن میرفته توی کوهستان عشق
و حال و این حرفا .
آوان'
هر سال توی تابستون شیرین با ۷۰ دختری که اعم از دوستاش و خدمتکاراش و... بودن میرفته توی کوهستان ع
شاپور اینو میدونسته .
به خسرو میگه که من میدونم الان
شیرین کجاست اگه بخوای من میتونم
برم پیش شیرین و یکاری کنم که
اونم یه دل نه صد دل عاشقت بشه.
القصه که شاپور راهمیوفته میره وسط
راه توی کلبهیِ کسی استراحت میکنه
و از صاحبِ کلبه آدرس جایی که شیرین
رفته رو دقیق میگیره .