هر سال توی تابستون شیرین با ۷۰
دختری که اعم از دوستاش و خدمتکاراش
و... بودن میرفته توی کوهستان عشق
و حال و این حرفا .
آوان'
هر سال توی تابستون شیرین با ۷۰ دختری که اعم از دوستاش و خدمتکاراش و... بودن میرفته توی کوهستان ع
شاپور اینو میدونسته .
به خسرو میگه که من میدونم الان
شیرین کجاست اگه بخوای من میتونم
برم پیش شیرین و یکاری کنم که
اونم یه دل نه صد دل عاشقت بشه.
القصه که شاپور راهمیوفته میره وسط
راه توی کلبهیِ کسی استراحت میکنه
و از صاحبِ کلبه آدرس جایی که شیرین
رفته رو دقیق میگیره .
آوان'
میگذره و میگذره .. خسرو با یه فردی آشنا میشه به اسمِ [شاپور ] که هنرمندِ خوبی بوده.. خسرو از شاپور
اگه یادتون باشه گفتم که شاپور
خیلی هنرمند بوده و یکی از این هنرهاش
نقاشی بوده .
میاد یه نقاشی از چهرهیِ خسرو میکِشه
و قبل از اینکه دخترا بیدار بشن میبره
میچسبونه به یکی از درختای اونجا .
صبح شد شیرین و بقیه دخترا داشتن
خوش میگذروندن که شیرین چشمش
میوفته به نقاشی که روی تنه درخت
بود .
به دخترا گفت که برن و اون نقاشی رو
بیارن براش ..
شیرین چندین ساعت زل زده بود به
عکس و غرق زیباییِ خسرو شده بود .
نه میتونست از نقاشی دل بکنه و ازش
چشم برداره نه میتونست جلوی این
هفتادتا دختر نقاشیرو بغلش کنه .
بقیه دخترا که دیدن دیگه داره هوش
از سر شیرین میپره و از بیخود شده
ترسیدن و سریع نقاشی رو از دست
شیرین گرفتن و پاره کردن .