آوان'
میگذره و میگذره .. خسرو با یه فردی آشنا میشه به اسمِ [شاپور ] که هنرمندِ خوبی بوده.. خسرو از شاپور
اگه یادتون باشه گفتم که شاپور
خیلی هنرمند بوده و یکی از این هنرهاش
نقاشی بوده .
میاد یه نقاشی از چهرهیِ خسرو میکِشه
و قبل از اینکه دخترا بیدار بشن میبره
میچسبونه به یکی از درختای اونجا .
صبح شد شیرین و بقیه دخترا داشتن
خوش میگذروندن که شیرین چشمش
میوفته به نقاشی که روی تنه درخت
بود .
به دخترا گفت که برن و اون نقاشی رو
بیارن براش ..
شیرین چندین ساعت زل زده بود به
عکس و غرق زیباییِ خسرو شده بود .
نه میتونست از نقاشی دل بکنه و ازش
چشم برداره نه میتونست جلوی این
هفتادتا دختر نقاشیرو بغلش کنه .
بقیه دخترا که دیدن دیگه داره هوش
از سر شیرین میپره و از بیخود شده
ترسیدن و سریع نقاشی رو از دست
شیرین گرفتن و پاره کردن .
شاپور هم داشته از لابهلایِ درختها
نگاشون میکرده .
این دخترا راه میوفتن و میرن به دشت
دیگهای .
شاپور هم پست سرشون میره.
اینا میرن توی دشت دیگهای دوباره چادر
میزنن و شب رو میخوابن .
صبح قبل از اینکه بیدار بشن این شاپورِ
وزه دوباره نقاشی خسرو رو میکشه و
میچسبونه به یکی از درختا .