اینا میرن توی دشت دیگهای دوباره چادر
میزنن و شب رو میخوابن .
صبح قبل از اینکه بیدار بشن این شاپورِ
وزه دوباره نقاشی خسرو رو میکشه و
میچسبونه به یکی از درختا .
شیرین فردای اون روز دوباره چشمش
به نقاشیِ خسرو میوفته و باز هم
از خود بیخود میشه همراهانش که
میترسن شیرین حالش بد شه سریع
نقاشی رو پاره میکنن آتیش میزنن .
از این دشت هم میرن به دشت دیگهای
به اسم [دشت اَنجِرک].
شاپور باز هم از رو نِمیره و اینارو دنبال
میکنه و باز هممم نقاشی خسرو رو
میچسبونه به درخت .
شیرین باز هم چشمش خورد به این
نقاشی اینبار سریع بلند شد خودش رفت
نقاشی رو از درخت کَند .
و باز هم غرق ِنقاشیِ خسرو شد .
ببینین آدم وقتی عاشق میشه انگار
با معشوقش یکی میشه .
معشوق رو جزئی که نه ، کلِ خودش
میبینه .
مثلا مولانا میگه که
[من تو شدم تو من شدی، من تن شدم تو جان شدی
تا پس از این که را گوید که من دگرم تو دیگری]
کلا (عشق ) از کلمهیِ (عشقه) گرفته
شده .
عشقه یه گیاه ِبی ریشهایه که دور ِ
گیاه دیگهای میپیچه و شکل ِاون گیاه
رو به خودش میگیره .