ببینین آدم وقتی عاشق میشه انگار
با معشوقش یکی میشه .
معشوق رو جزئی که نه ، کلِ خودش
میبینه .
مثلا مولانا میگه که
[من تو شدم تو من شدی، من تن شدم تو جان شدی
تا پس از این که را گوید که من دگرم تو دیگری]
کلا (عشق ) از کلمهیِ (عشقه) گرفته
شده .
عشقه یه گیاه ِبی ریشهایه که دور ِ
گیاه دیگهای میپیچه و شکل ِاون گیاه
رو به خودش میگیره .
که میبینه یه مردی که لباسِ مُغان
پوشیده داره توی دشت قدم میزنه .
حالا این مرد کی بوده ؟ آفرین شاپور .
شیرین به محض دیدن شاپور به
سمتش میره و نقاشی رو بهش نشون
میده و میگه که تو میشناسی اینرو ؟
میگه اینی که نقاشیشو میبینی
اسمش خسروعه.
پادشاه ایران قراره بشه .
خیلی هم خوش بر و روعه.