اگه واقعا دلت میخواد که خسرو رو
ببینی باید این دخترارو اینجا ول کنی
بری به شهرِ مدائن .
شاید ذهن ِمریضتون اینجا بگه که
شاپور پاش لرزیده ولی نه اینطور
نیست .
شاپور مثل رفیقای امروزی نیست که .
انگشتر رو میده به شیرین و میگه که
اینرو خسرو به من یادگاری داده بود
با خودت ببر مدائن وقتی خسرو رو
دیدی بهش نشون بده .
بعد هم ویژگیهای ظاهری و طرز لباس
پوشیدن خسرو رو برای شیرین میگه که
راحتتر بتونه پیداش کنه .
مهین بانو یه اسبِ سیاه رنگی داشت به اسمِ [ شبدیز ] که سواری گرفتن ازش
واقعا کار دشواری بوده تیزپا و
یخورده وحشی بوده گویا .
شیرین به مهینبانو میگه که اگه میشه
من میخوام برم شکار این اسب ِ شبدیز
رو به من بده.
مهینبانو هم میگه که تو هر چی ازم
بخوای بهت میدم ولی از الان بگم که
شبدیز اسب سرکشیِ و اصلا مناسب
برای دختری مثل تو نیست .