شیرین به مهینبانو میگه که اگه میشه
من میخوام برم شکار این اسب ِ شبدیز
رو به من بده.
مهینبانو هم میگه که تو هر چی ازم
بخوای بهت میدم ولی از الان بگم که
شبدیز اسب سرکشیِ و اصلا مناسب
برای دختری مثل تو نیست .
شیرین هم میگه که نه دوست دارم
با شبدیز برم شکار و میتونم کنترلش
کنم .
مهینبانو هم قبول میکنه و شبدیز رو
میده به شیرین که بره شکار(شکارِ خسرو).
فردای اون روز شیرین وسایلشرو جمع
میکنه آماده میشه انگشتر ِخسرو رو
میذاره تو جیبش با نگهبانها و
خدمهها میره شکار .
وقتی که همه مشغول شکار بودن و
سرشون گرم بود شیرین نهیب میزنه
به شبدیز و فرار میکنه میره به سمت
ایران .
شبدیز سرعتش خیلی زیاد بود و هیچ
اسبی به گرد پاش نمیرسید اصلا برای
همین بود که شیرین اصرار داشت از
مهین بانو شبدیز رو بگیره .
خسرو که میدونست شاپور رفته پیش
شیرین
خیلی نگران بود و همش داشت توی
کاخ قدم میزد و به شیرین فکر میکرد .
بچهها نمیدونم چطور داستان رو بگم
که در ِاینجارو تخته نکنن.
باید فکر کنم چطوری سانسور کنم
بعضی جاهارو😀.
آوان'
هم یاور ِقصابی هم حامیِ میش گاهی به عقب میدوی و گاه به پیش
ای آنکه تو را سود رسد از دو طرف
کی خسته شوی از دورو بودنِ خویش؟