یهو اسبِ خسرو شروع میکنه به
شیهه کشیدن .
شیرین متوجه میشه که ینفر هم
اینجاست و داره نگاهش میکنه .
درسته که شاپور بهش گفته بود خسرو
مثلا فلان لباسو میپوشه ولیی شیرین
نمیدونست که شاه و کلا بزرگای کاخ
وقتی میخوان سفر کنن لباس مُبَدل
میپوشن ..
الان هم خسرو لباس دیگهای پوشیده
بود که کسی نشناسه و نتونه بهش
آسیب برسونه .
برای همین شیرین اونرو نشناخت .
برای همین موهاش رو میریزه دورش ..
خسرو هم وقتی میبینه این دختر ترسیده
سریع روشو برمیگردونه اونطرف ..
شیرین سریع از آب میاد بیرون .
لباسهاشو تن میکنه سوار ِشبدیز
(اسبش) میشه و از چشمه دور میشه .
وقتی خسرو برمیگرده میبینه که عه
دختره نیست .
و میفهمه که ای داد بیداد عجب خوشگل
خانومی رو از دست داده..
خیلی پشیمون میشه که چرا نرفتم جلو
تا باهاش صحبت کنم ..
ولی دیگه کار از کار گذشته .
تصمیم میگیره به راهش ادامه بده
و به سمت سرزمین ارمن میره بلکه
شیرین هنوز راه نیوفتاده باشه
تا اون رو اونجا ملاقات کنه ..