وقتی وارد میشه همه سرشون برمیگرده
سمت شیرین و همه زنایِ مشکو دهنشون
از خوشگلیِ شیرین باز میمونه .
اول از همه شبدیز رو میسپاره به یکی
از خدمتکارایی که اون نزدیکی بوده
و بهش میگه که به خوبی از شبدیز
مراقبت کنن به خورد و خوراکش برسن
و یجایی آماده کنن که شبدیز استراحت
کنه .
شیرین میره و سراغ خسرو رو میگیره
ولی بهش میگن که خسرو اینجا نیست
و به سرزمین ِدیگهای رفته .
شیرین با شنیدن این حرف خیلی ناراحت
میشه .
بالاخره اینهمه راه اومده بود خسرو رو
ببینه که اونم نیست
به زنان حرمسرا میگه که اگه میشه یک
جایی رو بدید به من که برم من اونجا
استراحت کنم و بمونم تا خسرو برگرده .
با هم برنامه میریزن که یه جایی بدن
قصر بسازن که خیلی بد آب و هوا و
دور از شهر و گرم باشه ...
بعدم بدنش به شیرین که اونجا بمونه .