شیرین میره به سمت قصری که براش
درست کرده بودن .
قصر که چه عرض کنم .. جهنمی بود
واسه خودش .
خیلی بد آب و هوا بود و گرم .
و خب شیرین که یه اشرافزاده بود
اصلا به این گرما عادت نداشت ..
هر سال فصل تابستون میرفت و
توی کوهستان میموند ..
با این حال
شیرین فهمیده بود زنان مشکو خیلی
بد ذاتن و بهش حسادت کردن پس
تصمیم گرفت تو همون جهنم دره و
قصری که بهش داده بودن یه مدت
بمونه.
خسرو زمانی که نشسته بود و غذا میلمبوند که میان و بهش میگن که
ینفر اومده میخواد تو رو ببینه .
شاپور از اینکه خسرو اومده ارمن تعجب
میکنه و میگه چرا اومدی اینجا ؟
من شیرین رو فرستادم بیاد مدائن که
تو رو ببینه بعد تو اومدی اینجا؟
خسرو هم میگه که به اسمش
سکه ضرب کردن و از ترس اینکه
پدرش قصد جونشرو بکنه فرار
کرده اومده اینجا .
بهش میگه که ولی وسط راه یه دختر
خوشگلی رو دیدم ..
وقتی شاپور نشونههایِ شیرین رو میگه
میفهمن اون دختری که خسرو
تو راه دیده شیرین بوده.