با این حال
شیرین فهمیده بود زنان مشکو خیلی
بد ذاتن و بهش حسادت کردن پس
تصمیم گرفت تو همون جهنم دره و
قصری که بهش داده بودن یه مدت
بمونه.
خسرو زمانی که نشسته بود و غذا میلمبوند که میان و بهش میگن که
ینفر اومده میخواد تو رو ببینه .
شاپور از اینکه خسرو اومده ارمن تعجب
میکنه و میگه چرا اومدی اینجا ؟
من شیرین رو فرستادم بیاد مدائن که
تو رو ببینه بعد تو اومدی اینجا؟
خسرو هم میگه که به اسمش
سکه ضرب کردن و از ترس اینکه
پدرش قصد جونشرو بکنه فرار
کرده اومده اینجا .
بهش میگه که ولی وسط راه یه دختر
خوشگلی رو دیدم ..
وقتی شاپور نشونههایِ شیرین رو میگه
میفهمن اون دختری که خسرو
تو راه دیده شیرین بوده.
خسرو به شاپور میگه که پاشو برو
مدائن به شیرین بگو که من اومدم
اینجا بعدم شیرین رو با خودت بردار
بیار .
گلگون (اسبِ خسرو) رو هم با خودت ببر
که شیرین راحت اونجا سوار اسب شه
بعد جفتتون بیاید ارمن .