گلگون (اسبِ خسرو) رو هم با خودت ببر
که شیرین راحت اونجا سوار اسب شه
بعد جفتتون بیاید ارمن .
وقتی میرسه تازه میفهمه این عفریتهها
با شیرین چیکار کردن و کجا بهش
جا دادن که بمونه .
شیرین شروع میکنه جیگر
زلیخا براش باز میکنه و میگه که بهش
حسادت کردن و توی همچین جای
بدی بهش قصر دادن و ...
یادتون نره که من داستان رو جای
حساس قطع میکنم که شما ذهنتون
مشغول شه و شبها به جای فکر
کردن به مذکر و رابطهیِ آبگوشتی
به این داستان بهبهانی و شهشهانی
فکر کنید .