میاد میبینه خسرو اینطوری بلند نمیشه
این بشینه جاش .
پس ؟ کُلی بازی در میاره که آره خسرو
چشای پدرش رو کور کرده و کشته اون رو.
میاد برای بزرگان مدائن نامه مینویسه
و میگه که بابا این خسرو اصلا عقلش
سر جاش نیست این حکومت نمیتونه
بکنه یکمم پول میذاره تو پاکت میفرسته
واسه بزرگا .
این وسط مهین بانو باخبر میشه که
این دوتا همدیگه رو توی دشت مغان
دیدین و قصد دارن پیش هم باشن از
این به بعد.
ولی خب برای امشب کافیه من دیشب هم
سر جمع ۳ ساعت خوابیدم چشمام داره
میوفته کف دستم .
شبتون بخیر پر قوهایِ ناز 💚.