شیرین دستشو میاره بالا و سوگند
میخوره که اجازه نده خسرو گولش
بزنه و قبل ازدواج حتی دست خسرو
رو هم نگیره .
شبا هم دور آتیش میشستن و خسرو
حرفهایی که برای ۱۸۳۹۳۰۳ دختر دیگه
زده بود برای شیرین میزد و شیرین هم
که عشق میکرد با حرفاش .
یه روز که داشتن دنبال آهوها میدوییدن..
یه شیر رد میشه و میگه منم بازی ..
میوفته دنبال خسرو و شیرین .
ولی خب چون شیرین پیشش بوده
حتما باید خودش رو نشون میداده پس
با دست خالی به شیر حمله میکنه و
شیر رو بیهوش میکنه .
یه چند وقت از این قضیه میگذره ..
یه روز شیرین و ۱۰ تا از دخترایی که
همراهش بودن و خسرو نشسته بودن
دور آتیش .