یه آقایی از پنجره رو به روییمون
تا نصف آویزونه و همینطوری زل زده .
چقدر بیشعور واقعا .
شیرین اونجا داشت روزای سختی رو
میگذروند ..
همش حالش بد بود علاوه بر آبو هوای
بد اونجا هیچ چیزی هم به جز شیر
نمیتونست بخوره .
مجبور بودن برای اینکه شیر بتونن بیارن
واسه شیرین
کلی از قصر دور بشن و برن به جایی که
علف شیرین داره و گوسفندا اونجا نگه داشته میشن.
وقتی میرفتن برای شیرین شیر بیارن چون
راه دور بود
علاوه بر اینکه شیر میریخت اینور اونور ،
خیلی وقتها فاسد میشد تازه خیلیم
طول میکشید.
شیرین یه روز که به کاسهی شیر
خیره شده بود به فکری میزنه به سرش
که این شیر زودتر به دستش برسه ..