فرهاد همینطوری نشسته بود که
صدای یه دختری میاد و یه دل
نه صد دل عاشق این صدا میشه از
بس که قشنگ بود ..
از همین الان بگم که بچهها فرهاد خیلی
یهویی وارد داستان میشه خیلیم یهویی
خارج میشه .
رسما پیام بازرگانی داستان حساب میشه.
تو همین حین شیرین میاد داخل
و فرهاد میبینه که چهرهی شیرین
مثل صداش خیلی دلنشین و زیباست .
شیرین شروع میکنه به توضیح دادن
که من میخوام یکاری کنی این شیر
از پشت کوهها مستقیم برسه به قصر من .
بعد از اینکه شیرین میره تازه از اون
کسایی که اونجا بودن میپرسه که آقا
این شیرین چی گفت به من؟
یکی از افرادی که اونجا بودن شروع میکنه
به توضیح دادن فرهاد یه لبخند گنده
میاد رو لبش ..
وسایلشرو با ذوق جمع میکنه و میره
به سمت کوه و شروع میکنه به درست
کردن یه جوی که وقتی شیر رو میدوشن
مستقیم بریزن توی جوی و بره به
قصر شیرین.
شیرین وقتی میفهمه بلند میشه تا بره
هم از نزدیک جوی رو ببینه و هم از
فرهاد تشکر کنه و مزدشو بده .