بعد از اینکه شیرین میره تازه از اون
کسایی که اونجا بودن میپرسه که آقا
این شیرین چی گفت به من؟
یکی از افرادی که اونجا بودن شروع میکنه
به توضیح دادن فرهاد یه لبخند گنده
میاد رو لبش ..
وسایلشرو با ذوق جمع میکنه و میره
به سمت کوه و شروع میکنه به درست
کردن یه جوی که وقتی شیر رو میدوشن
مستقیم بریزن توی جوی و بره به
قصر شیرین.
شیرین وقتی میفهمه بلند میشه تا بره
هم از نزدیک جوی رو ببینه و هم از
فرهاد تشکر کنه و مزدشو بده .
میگه ببین من پولی ندارم ولی به عنوان
مُزد من گوشوارهم رو میدم بهت ببر و
بفروش بعدم پولش رو برای خودت بردار.