یکی از افرادی که اونجا بودن شروع میکنه
به توضیح دادن فرهاد یه لبخند گنده
میاد رو لبش ..
وسایلشرو با ذوق جمع میکنه و میره
به سمت کوه و شروع میکنه به درست
کردن یه جوی که وقتی شیر رو میدوشن
مستقیم بریزن توی جوی و بره به
قصر شیرین.
شیرین وقتی میفهمه بلند میشه تا بره
هم از نزدیک جوی رو ببینه و هم از
فرهاد تشکر کنه و مزدشو بده .
میگه ببین من پولی ندارم ولی به عنوان
مُزد من گوشوارهم رو میدم بهت ببر و
بفروش بعدم پولش رو برای خودت بردار.
این داستان مثل زندگی منه
[ کاملا خر تو خر]
فرهاد عاشق شیرین بوده
شیرین عاشق خسرو
خسرو عاشق مریم و شیرین و الباقی
زنها .