شیرین وقتی میفهمه بلند میشه تا بره
هم از نزدیک جوی رو ببینه و هم از
فرهاد تشکر کنه و مزدشو بده .
میگه ببین من پولی ندارم ولی به عنوان
مُزد من گوشوارهم رو میدم بهت ببر و
بفروش بعدم پولش رو برای خودت بردار.
این داستان مثل زندگی منه
[ کاملا خر تو خر]
فرهاد عاشق شیرین بوده
شیرین عاشق خسرو
خسرو عاشق مریم و شیرین و الباقی
زنها .
روز به روز هم این آتش عشق تو دلش
بیشتر زبانه میکشید و رسما از خواب و
خوراک افتاده بود .
داستان عشق فرهاد یه کلاغ چهل کلاغ
میشه و تو کل شهر میپیچه تا اینکه
میرسه به گوش خسرو