خسرو خیلی خوشحال میشه از اینکه
ینفر دیگه هم دردی که این داره میکشه
رو تجربه میکنه .
ولی با این حال حس حسودیش
بهش غلبه میکنه و میگه که من فقط
باید عاشق شیرین باشم نه کس دیگهای.
میرن و سر تا پای فرهادو طلا و نقره میگیرن و بهش میگن که بیا و فکر شیرین رو از سرت بنداز
که خسرو پادشاه مدائن عاشق شیرینه .
اما فرهاد میگه که من عاشق شیرینم
و از هیچ ننه قمری هم نمیترسم
طلاهاتون ارزونیتون شیرینو نمیدم بهتون
( با لهجه اصفهانی) .
نوچهها دوباره طلاهارو برمیدارن و
برمیگردن به قصر به خسرو میگن که
بابا این واقعا عاشق شده عقل و هوش
از سرش پریده .
بچهها این قسمت شعر که
مناظره بین خسرو و فرهاده قشنگترین
و معروفترین مناظرهست پس دلم
میخواد با جونتون گوشش بدید =))))))