وقتی داشتم قاصدکارو فوت میکردم آرزوت کردم .
وقتی تو آسمون ستاره دنبالهدار دیدم آرزوتکردم .
وقتی کفشدوزکهارو پرواز دادم آرزوت کردم .
وقتی شمع تولدمو فوت کردم آرزوت کردم .
وقتی بارون بارید ، زیر بارون آرزوت کردم .
وقتی صدای اذانرو شنیدم آرزوت کردم .
وقتی فال حافظ گرفتم آرزوت کردم .
وقتی سال تحویل شد آرزوت کردم .
حتی وقتی ساعت جفت بود ، یا دلم
شکسته بود ...
من تو ثانیه به ثانیهی عمرم آرزوت کردم..
اصلا آدمیزاد به همین آرزوکردنهاست که
زندهست.
و به قول جنابِ حافظ :
[دست از طلب ندارم تا کامِ من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید]
خب برید بالش و پتوهاتونو بیارید که
براتون داستان بگم بلکه به این بهونه
از این زندگی مضحک دور بشیم
آوان'
حالت تهوع نمیزاره دیگه ببخشید شبتون بخیر عزیزای دل بنده 💚.
اونجایی بودیم که..
مریم همسرِ خسرو فوت کرد .
حالا کی مونده؟ خسرویی که دوباره
هوای شیرین زده به سرش ؛
و شیرین که خیلی از دست خسرو
ناراحته و این روزا خیلی بهش تنهایی
سخت گذشته ..
شیرین بعد از اینکه قدرت رو تو شهر
خودش ول کرد رفت پیش خسرو خیلی
اذیت شد ..
چون اولا که به خسرو نرسید ، خسرو
ازدواج کرده بود با مریم .
بعد هم که تو یه جای خیلی بد آب و هوا
تنهایی زندگی میکرد و تمام روز غصه
میخورد.
سلامنعلیکم
حاضر
_
سلام به روی ماهت پرقویِ نازم .
هیچکی به جز ما دو تا نیست
من میگم تو بخون باشه تصدقت؟=)