تا اینکه یکی بلند شد و گفت یه دختر
خیلییی خوشگل هست به اسم [ شکر ]
که توی اصفهان زندگی میکنه.
این دختر انقدر زیباست که هیچکس
به پای اون نمیرسه ..
انقدر تعریف میکنه از شکر که خسرو
نظرش جلب میشه .
چند روزی به این شکر فکر میکرد تا اینکه ..
سلام فینگیلیهه من
هر وقت داستان تعریف کنی من گوش میدم (((((((::::::
_
سلامم جیگر منن
ای خدا تصدقت خب دختر خوشگلهه
شکر لباسش رو میپوشونه به یکی از
کنیزاش و میگه برو پیش خسرو .
کنیز هم لباس رو میپوشه و میره پیش
خسرو .
شکر هم میگه که آره فقط دهنت بو میده
برو این چیزایی که میگم بخور که دهنت
بوی خوبی بده بعد بیا.
خسرو یه مدتی بعد میاد و بعد از کلی
اتفاق بالاخره از لجِ شیرین با شکر ازدواج
میکنه بعدم با دبدبه و کبکبه شکر رو میاره
به مدائن .