eitaa logo
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
45.1هزار دنبال‌کننده
17 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بنام خدا و سلام شهید خامنه‌ای به روایت خودش؛ اینجا روایت‌های حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای رضوان‌الله‌علیه از زندگی و زمانه‌ی خود را خواهید خواند. براساس منابعی چون:خون‌دلی‌که‌لعل‌شد، روایت آقا، شرح‌اسم و khamenei.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
بنام خدا و سلام شهید خامنه‌ای به روایت خودش؛ اینجا روایت‌های آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای از زندگی و زمانه‌ی خود را خواهید خواند. به علاقمندان تاریخ و سیاست معرفی کنید @Ayatollaah_ir @Ayatollaah_ir @Ayatollaah_ir
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
یک. علی‌آقا من، سید علی حسینی خامنئی، در شهر مشهد، مرکز استان خراسان، در جوار آستان امام هشتم، علی بن موسی الرضا علیه‌السلام، در یک خانواده روحانی به دنیا آمدم. زادروز من، بیست و هشتم ماه صفر سال ۱۳۵۸ هجری قمری است. تیر ماه ۱۳۱۸. البته این در شناسنامه است. ظاهرا تاریخ صحیح باید فروردین‌ماه باشد؛ ۲۹ فروردین ۱۳۱۸. ما هشت خواهر و برادر از دو مادر بودیم؛ یعنی پدرم از خانمی، سه فرزند داشت که هر سه هم دختر بودند. بعد، آن خانم فوت کرده بودند و پدرم با خانم دیگری - که مادر ما باشند - ازدواج کرده بودند. ما بچه‌های این خانم دوم، پنج نفر بودیم؛ چهار برادر و یک خواهر، و در این پنج نفر، من دومی بودم. البته در این بین، دو بچه هم از بین رفته بودند؛ با آن حساب، من چهارمی میشوم؛ اما چون واسطه‌ها کم شده بودند، من بچه دوم خانواده بودم. البته خواهرهای بزرگ ما از خانم اوّل بودند؛ آنها از ما خیلی بزرگتر بودند. اوّلین فرزند خانم (مادرم)، آقارضا و دوّمی محمّدآقا است. آقارضا حدوداً دوساله بوده که فوت میکند، بعد بچّه‌ی سوّمی دنیا می‌آید که پدرم به‌ خاطر علاقه‌ی به حضرت رضا علیه‌السلام اسم او را هم «آقارضا» میگذارند. ایشان واقعاً عاشق امام رضا علیه‌السلام بودند. این بچّه هم بعد از یک‌ هفته یا ده‌ روز فوت میکند. بعد من به دنیا می‌آیم که اسم من را میگذارند علی‌آقا. با همین قید «آقا». ما که به دنیا آمدیم از اوّل اسم ما را با «آقا» گذاشتند.‌ ولادت پسر در نظر پدرم که همسر قبلی‌اش چهار دختر پیاپی آورده بود _و یکی از آنها در کودکی از دنیا رفته بود_ موهبت بزرگی محسوب میشد و چون دو تا از پسرها از دست رفته بودند، باقیمانده‌ها در چشمش بسیار عزیز بودند. شاید از جمله به این خاطر بود که برادران بزرگ‌ترم و من از اوان ولادت _بر خلاف معمول_ آقا نامیده شدیم: آقارضا، محمّدآقا و علی‌آقا. شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir | ایتا | بله
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دو. کوچه‌ حوض نصرت‌الملک خانه‌ی ما در خیابان خسروی‌نو بود؛ حوالی بازار سرشور، کوچه‌ی حوض نصرت‌الملک، که کوچک بود و شلوغ، الان هم هست. این خانه تا چهار‌پنج‌سالگی ما، شصت هفتاد متر بیشتر مساحت نداشت. یک اتاق داشت و یک زیرزمین تاریک و خفه. هر وقت که برای پدر مهمان می‌آمد، همه به زیرزمین می‌رفتیم تا مهمان برود. پدرم از روحانیّون سرشناس بود و غالباً مهمان داشت. خیلی کوچک بودم، چهار یا پنج سالم بود، با سیّدمحمّد به مکتب سلیمان‌خان می‌رفتیم. او سه سال از من بزرگ‌تر بود و من کوچک‌ترین شاگرد مکتب بودم؛ یعنی کوچک‌ترین مرد مکتب. شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir | بله
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
سه. خانه‌ی پدری درباره‌ی جزئیّات وضع منزل آقا -پدرم- چیزهای ریزی وجود دارد که شاید انسان نتواند تصویر و ترسیم کند؛ امّا ‌‌هر چه از منزل پدری‌ یادم بیاید میگویم. پدرم از زمانی که ما به صحنه آمدیم هیچ منزلی عوض نکردند. قبل از آن، یک خانه‌ی اجاره‌ای داشتند که اتّفاقاً آن هم نزدیک همان منزلی بود که تا آخر در آن بودیم. آقا محلّ آن خانه را هم که در یکی از کوچه‌های باریکِ کوچه‌ی ارک بود به ما نشان داده بود. کوچه‌ی ارک کوچه‌ی وسیعی بود که چون به ارک مشهد منتهی میشد، اسمش ارک بود. بعد از آن پدرم یک خانه خریدند؛ همین خانه‌ای که ‌‌‌بعدها بیرونی ایشان شد. خانه‌ی خیلی کوچکی بود: حیاط کوچکی داشت ، یک اتاقِ بالا که از حیاط به آن ‌‌پلّه میخورد و یک زیرزمین؛ همین. زمینِ ‌‌‌این بخش مجموعاً حدود شصت‌ هفتاد متر بود. اتاق طبقه‌ی بالا بیرونی پدرم بود؛ یعنی اتاق سکونت خانواده نبود. زیر آن، اتاق تاریک خفه‌‌ای بود که خانواده آنجا زندگی میکردند. هنگامی که برای پدرم میهمان می آمد و معمولاً پدر بنا بر این که روحانی و محل مراجعه مردم بود، میهمان داشت همه ما باید به زیر زمین می رفتیم تا مهمان برود. الان که آنجا حسینیه شده آن چیزی که از آنجا دیده میشود و ابعاد آن خانه را ضمنا نشان میدهد راهروی حسینیه است؛یعنی آن حیاط و اتاق و همه‌ی آن تفاصیل شده یک راهرو و پله‌ها و چایخانه‌ی کوچک حسینیه؛ همه‌ی آن خانه به همین تبدیل شده است. آغاز کودکی من در همین خانه‌ی پدری که مختصراً توصیف کردم واقع شده؛ البتّه تا اوایل دهه‌ی ۲۰، یعنی تا سالهای آخر کشف حجاب. در آن سالها این خانه هفت نفر جمعیّت داشته است؛ پدر و مادرم، سه دختر‌ از همسر قبلی پدرم، برادرم محمّدآقا و من. شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir | بله | سروش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
چهار. اینجا خانه پدر و مادر آقای رئیس‌جمهور است آقا و خانم -پدر و مادرم- تا آخر عمر در همین خانه -در بازارچه سرشور- بودند.‌ در دوره‌ی ریاست‌ جمهوری من هم‌ ‌‌زندگی‌شان متعارف و معمولی بود. بنده رئیس جمهور بودم و امکانات این کشور تا حدودى که در اختیار رئیس جمهور بود، در اختیار بنده بود؛ اما این پیر مرد و پیر زن کوچکترین توقعى نداشتند که چون پسرشان رئیس جمهور شده، این خانه را تبدیل به احسن کنند یا دستى به سر و صورتش بکشند. پدرم تا سال ۶۵ و مادرم تا انتهاى دوران ریاست جمهورى در همین خانه زندگى مى‌کردند؛ اما این خانه کمترین تغییرى در جهت کامل شدن پیدا نکرد. مثلاً هیچ وقت نه به ذهن آنها و نه به ذهن ما خطور نمیکرد که این خانه را تعمیر کنیم و یا دستی به سر و روی آن بکشیم. ‌اگر آنها میخواستند ‌‌‌که خانه را عوض کنیم، شاید میتوانستم‌ ‌‌یک جوری وسیله‌اش را فراهم کنم، لکن به هیچ وجه آنها نه میخواستند، نه اظهار میکردند، نه اصلاً به ذهنشان خطور میکرد. یا مثلاً نمیشد بحث خطر را با آنها مطرح کرد و به این عنوان برایشان محافظ گذاشت. هرگز رغبت نداشتند و حاضر نبودند که قبول کنند. در واقع اصلاً اهلِ اینکه بشود با آنها راجع به حفاظت صحبت کرد، نبودند. نه آقا، نه خانم؛ هیچ‌ کدام. حتّی در همان زمان یکی از همسایه‌های‌ ‌‌آقا ساختمان بلندی درست کرده بود که به این خانه مشرف بود و مادرم نمیتوانست بدون چادر به حیاط برود. به ما گفتند خوب است شما بگویید این کار را نکنند؛ ما هم پیغام دادیم، ولی گوش نکردند! کار آنها خلاف بود، امّا بالاخره ما راه قانونی نداشتیم و آن‌قدر داعی و انگیزه پیدا نشد که به این همسایه فشار بیاورند تا ساختمانش را یک متر کوتاه‌تر درست کند. مدّتی بعد از فوت والده،‌ آقای شمقدری و رفقای قدیمی مشهدی گفتند ما این خانه را میخریم که نگه داریم و آن را تبدیل به حسینیّه کنیم. برای همین منظور برادر بزرگ آقای شمقدری از طرف ورّاث وکیل شد و هر دو حیاط را از ورثه خریدند و سهم هر کسی را دادند و خانه شد مالِ آنها. بعد، خانه را به ‌عنوان حسینیّه و به اسم مرحوم پدر ما، «حسینیّه‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای» وقف‌ کردند. بعد از مدّتی خانه‌ی همسایه را هم خریدند و به حسینیّه متّصل کردند که سالن بزرگی شده و الان در آن روضه‌خوانی میکنند. شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir | بله | سروش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
پنج. به خانه‌ی نو رفتیم خانواده‌ی ما در حدود یک ‌سالگی من یا زودتر، به منزل پدربزرگم منتقل شدند. در زمان قضیّه‌ی رضاخان پدربزرگم جزو زندانی‌ها و تبعیدی‌ها بود؛ لذا خانه‌شان خالی بود و گفتند شما به منزل ما بیایید. برای همین مدّتی رفتیم در آن خانه نشستیم. منزل پدربزرگم نسبت به خانه‌ی ما بزرگ بود. حتّی از هر دو حیاط ما _که یکی هم بعداً اضافه شد_ ‌روی‌هم‌رفته، خیلی بزرگ‌تر بود و اتاقهای متعدّدی داشت.‌ ‌‌‌‌ما تا‌ ‌‌بعد از رفتن رضاخان و بازگشت تبعیدی‌ها، در آن خانه اقامت داشتیم. خاطرات متعدّدی از خانه‌ی پدربزرگم دارم که کاملاً یادم هست؛ مثلاً به دنیا آمدن خواهرم. زمانی به مادرم گفتم که من تولّد بدری را به ‌خاطر دارم و ایشان هم تعجّب کرد. بعد که توضیح دادم، گفت: «بله، درست است.» آمدن پدربزرگم از تبعید را هم یادم هست که در عالم بچّگی اتاقها را به او نشان میدادم و درباره‌ی هر اتاق حرفهایی میزدم. پس از بازگشت پدربزرگم، به همان خانه‌ی کوچکی که خودمان‌ ‌‌داشتیم_ در خیابان سرشور_  برگشتیم. چسبیده به آن خانه، زمین‌ ‌‌افتاده‌ای بود.‌ حوالی سال ۱۳۲۱ دوستان و مریدان پدرم و بعضی از مؤمنین و کسبه‌‌ی بازار دیده بودند که وضع این آقاسیّد خیلی بد است و در این خانه به سختی زندگی میکند، لذا آن زمین را برای پدرم خریدند و آنجا را گودبرداری کردند و خاک ریختند و ساختند. آن منظره بخوبی یادم هست که با برادرم در آن زمین بازی میکردیم و در آن خاکها بالا میرفتیم و پایین می‌آمدیم. هنوز چهار ‌سالم نشده بود که آنجا ساخته میشد.‌ خانه‌ی نو نسبت به منزل قبلی ‌‌موسّع و بزرگ‌تر بود و مساحتش حدود صد‌ متر میشد. یعنی مجموع مساحت زمین این دو خانه _ که شد بیرونی و اندرونی _ با یکدیگر حدود ۱۷۰ متر میشد که ‌حدود ۷۰ متر آن، خانه‌ی بیرونی بود و بقیّه‌اش این خانه‌ی بعدی که الان هم عیناً با همان ساختمان و با همان وضع باقی است. با اینکه هر دو خانه (یعنی یک بیرونی و اندرونی و حیاط) کوچک بود، امّا درِ بیرونی از درِ ورودیِ اندرونی خیلی دور بود و در کوچه‌ی دیگری قرار داشت. خیلی اوقات میشد کسی می‌آمد درِ بیرونی را میزد، ما در این حیاط اصلاً نمی‌شنیدیم. آن موقع زنگ هم نبود که بشنویم. داستانها داریم از مسئله‌ی در زدن و نشنیدن؛ گاهی پدرم میگفت فلان شخص می‌آید، بروید در بیرونی بنشینید که اگر آمد و در زد، برنگردد. ‌‌زندگی ما در این خانه بود و خاطرات من مربوط به این خانه‌ی جدید و وضع جدید است. خانه‌ی جدید دو اتاق روبه‌روی هم در طبقه‌ی بالا داشت و یک اتاقِ پایین که مسکونی نبود. یعنی مجموعاً این دو خانه، سه اتاق مسکونی داشت. ما به شوخی میگفتیم از این سه اتاق، دو تا در اختیار آقا است؛ یکی اتاق منزل قدیمی که بیرونی او بود و ما به آن «اتاق‌بزرگه» میگفتیم. این اتاق نَسَر بود. ما مشهدی‌ها به اتاق پشت به آفتاب نَسَر میگوییم. اتاق‌بزرگه خیلی سرد بود؛ طوری که وقتی پدرم مهمان داشت باید سه‌ چهار ساعت قبل از آمدن مهمان، میرفتیم بخاری هیزمی را روشن میکردیم تا اتاق کمی هوا بگیرد و بشود داخلش نشست. بعدها _در سال ۱۳۵۵_ وقتی اخوی، حسن‌آقا،‌ ‌‌میخواست داماد شود، آن را خراب و به دو اتاق تبدیل کردند. زیرزمین هم یک حمّام درست کردند و خانه حمّام‌دار شد؛ چون تا آن موقع معمولاً داخل خانه‌ها حمّام نبود. البتّه در این زمان، ما فرزندان، دیگر آنجا نبودیم. شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir | بله | سروش
؛ من از نزدیک دیدم که عشایر ایران مثل کوه جلوی دشمن ایستادند بنده در سال اوّلْ بلکه ماه‌هاى اوّلِ جنگ تحمیلى، از نزدیک نقش عشایر را در جبهه مشاهده کردم. روزهاى غربت جبهه بود؛ عشایر با همان تفنگهاى خودشان یا سلاحى که به آنها داده میشد ‌-که خیلى هم ساده و ابتدائى بود- آمدند یک بخش مهمّى از جبهه‌ی جنگ را پوشاندند، پُر کردند، به همه روحیه دادند... در همین مناطق مرزى، ما بومی‌اى را مشاهده کردیم که مثل کوه ایستادند در مقابل دشمن و کوه و زمین و رودخانه‌اى را هم که دشمن گرفته بود، رفتند پس گرفتند، یا مانع شدند که دشمن از اینها بگیرد. ۱۳۶۸/۰۴/۰۹ شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir | بله | سروش
شش. رختخوابهای ما در اتاق مهمانی و روضه‌ی خانم! از دو اتاق بالای خانه‌ی ما، یکی اتاقِ خانم بود؛ یعنی اتاقِ زندگی ما بود و همین‌طور اتاق پذیرایی و محلّ روضه‌‌ی ماهانه‌ی مادرم. هر وقت از مدرسه می‌‌آمدیم و مادرم روضه یا مهمانی داشت، عزای ما بود؛ باید خودمان را گوشه‌‌ای در راهرو یا روی پلّه‌‌ها سرگرم میکردیم تا روضه و مهمانی تمام شود و ما به اتاق برویم. چقدر مادرم از این وضعیّت رنج میکشید. هیچ وقت فراموش نمیکنم که مثلاً وقتی مهمان می‌‌آمد و هنوز رختخوابهای ما در اتاق پهن بود، مادرم باید با زحمتِ زیاد و تندتند رختخوابها را جمع میکرد تا مهمان به این اتاق بیاید. شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir | بله | سروش