شبیه شیشه بود اما شکستن را نمی فهمید
تمام درد اینجا بود ، او من را نمی فهمید
خودش با خنده هایی تلخ بند کفش من را بست
وگرنه پای من تردید ماندن را نمی فهمید
اگر تنها رفیقم هر کسی، غیر از صداقت بود
دلم اینقدر ارزش های دشمن را نمی فهمید
سکوتم کوهی از حرف و نگاهم خیس ماندن بود
ولی او فرق شب با روز روشن را نمی فهمید
من او را خوب فهمیدم کمی عاقل تر از من بود
همیشه درد اینجا بود، او من را نمی فهمید
«أحببتك بكل الطرق و أولها الصمت»
به همه روشها دوستت داشتم و اولینشان سکوت بود!
- وصل میپرسد: -
"هراس از باد هجرانی نداری؟"
و از عاشق جوابِ
" هر چه باداباد " می آید...
#حسین_منزوی