آیھ ؛
قرار بود دیگه از تو ننویسم! ولی دیوانه جانم،من هنوزم فکر میکنم داری به من فکر میکنی ، هنوز به جنون ف
قرار بود دیگه از تو ننویسم!
ولی به احترام ته مونده حسی که بهت دارم ترجیح دادم صبح با دلتنگی بیدار بشم به جای ازار دادن خودمون و ادامه رابطه ای که ترسِ از دست دادنت و تجربه کردم ، من همیشه درحال رقابت با ادمای زندگیت بودم و اونکه همیشه نگرانت بود و اونکه بهترینارو برات میخواست من بودم ولی خب تمجید و تحسینا مال غریبه ها بود ، قلبتم که معلوم نیست اگهی پیش یه غریبه و گاهی با یه حالِ نا معلوم حتی حاضر نیست بیاد پیشت . ولی من اونی بودم که همه تجربه های تلخش از نو تکرار شد من اونیم که حالا دلش برات تنگ میشه ولی تو با حال خوب کنار دوستات و من اونیم که بعد تو نتونست با کسی اوکی بشه ، ولی تو داری تجربه های جدید به زندگیت اضافه میکنی و به تعداد دوستات اضافه میشه ولی من اونیم که بدون تو حوصله حتی خودشم نداره و تنها درمانش شد فکر کردن به تو
-زِد،الف 'الف،الف'
#ازتو 🤍.
آیھ ؛
*
بعضی اوقات یکی میاد تو زندگیت
میشه جبرانِ همهنداشته هات همه بی میلی هات ،
همه دوست نداشته شدن ها همه بیمحبتی ها همه نامهربونیا داشتنِش خیلی قشنگه
به کل کمبود هاتو رفع میکنه بدون اینکه هیچکدومتون بفهمین، میدونی میاد و میشه کلِ وجودت حتی خودتم میمونی توش که بابا کی شد؟ چی شد اصلا؟ یهو میای میبینی اومد و تمامِ معادلاتِ احساستو بهم ریخت تموم معادلاتِ تویی که میخواستی به هیچکس اعتماد نکنی،
خود به خود یه اعتمادیبه وجود میاد
چه بخوای چه نخوای، وابسته میشی و اینوابستگیِ خیلی میتونه قشنگ یا در عینِ حال خطرناک باشه،
اگه ادمِ مناسبت نباشه و فقطظاهر باشه ممکنه
عینِ خر گیر کنی تو گلک دقیقا برعکس شایدم
عینِ همون خر تو گِل باشی اما با وجودش
بکشتت بیرون .
-زِد،الف [الف،الف] 401.4.19
در حالی که دستاشو قفل کرده بود و زل زده بود به ستاره ها نیشخندی زد و گفت:
ببین من تمامِ عمرمو صرف این کردم که خوشحال باشم.
یک روز خوب؟
- بیخیال پسر من حتی به یک ساعت هم راضی بودم اما نشد،توعم تلاشی نکن بجاش غم هات و دوست داشته باش، میدونی من فکر میکنم هرچقدرم وجودشون آزار دهنده باشه اما همیشه هست،شاید بتونه آرومت کنه و در آغوشت بگیره .
آره، دوستشون داشته باش.!
ببخشید که من انقد بد شدم
جدا شرمندم که مثل قبل نیستم، از خود واقعیم دور شدم
انقدر خودمو تغییر دادم که خودمو بین خود قدیم و خود جدید گم کردم.
من و ببخشید اگه خوب نیستم.
خطاب به خودم باید بگم که
اعتماد نکن تا فرو نریزی ،
چون اگه فرو بریزی از اول درست کردنت خیلی سخته و کارِ هرکسی نیست .
حس میکنم یه آدم هزار سالم که تموم جوونیش
یکیو خواسته ؛ آخرشم که هیچی به هیچی .
الان دقیقا تو اون مرحله از زندگی ام که چیزی برام
نمونده .
نه صبری ، نه حسی
الان فقط میتونم روزی دوشیفت کار کنم و
صدامم در نیاد . چون خودم خواستم ،خودم خواستم اونقدر خسته بشم که نتونم بھت فکر کنم .
ولی نمیشه
با اینکه خستم ولی وقتی سر روی بالشت میذارم اولین تصویری که میاد تو ذهنم عکسِ توعه .
من کل روز کار میکنم که فکرم درگیر کارو زندگیم باشه ولی اخرشم خواب تورو میبینم .
نمیشه جانِدل .
نه کسی جاتو میگیره نه فکرت فراموش میشه :)
-401.3.28