یک/بعد از تو، خانه همان خانه بود. همان دیوارها، همان در، همان سقف. اما نمیدانم چرا هیچچیز سر جای خودش نبود.
انگار کسی جهان را اندکی جابهجا کرده بود. آنقدر اندک که هیچکس نمیفهمید. و آنقدر زیاد، که دیگر نمیشد در آن زندگی کرد.
کلبهٔخانمشخصثالث
یک/بعد از تو، خانه همان خانه بود. همان دیوارها، همان در، همان سقف. اما نمیدانم چرا هیچچیز سر جای خ
دو/آدم به نبودن عادت نمیکند. فقط یاد میگیرد نبودن را از دیگران پنهان کند.
یاد میگیرد وقتی در باز میشود، سر بلند نکند. وقتی صدایی شبیه صدای او میشنود، مکث نکند. و وقتی نامش را میشنود، وانمود کند که چیزی نشنیده است.
اما شبها... شبها دیگر کسی نیست که آدم را به تظاهر و خاموشی وادارد.
کلبهٔخانمشخصثالث
یک/بعد از تو، خانه همان خانه بود. همان دیوارها، همان در، همان سقف. اما نمیدانم چرا هیچچیز سر جای خ
سه/چه تلخ است که همه تو را به صلابت بشناسند، اما هیچکس نپرسد با آن همه اندوهی که در سینه داری، وقتی شب میشود، چگونه دوام میآوری؟
مردم استواری شانههایت را میبینند، اما نمیدانند گاهی تمام آنچه آدم را سر پا نگه داشته، فقط این است که هنوز فرصت نکرده فرو بریزد.
کلبهٔخانمشخصثالث
یک/بعد از تو، خانه همان خانه بود. همان دیوارها، همان در، همان سقف. اما نمیدانم چرا هیچچیز سر جای خ
چهار/روزی که دنیا به راه خودش ادامه میدهد و تو با حیرت نگاه میکنی که چگونه ممکن است خورشید طلوع کند، وقتی خورشید خانهٔ تو غروب کرده است؟
کلبهٔخانمشخصثالث
یک/بعد از تو، خانه همان خانه بود. همان دیوارها، همان در، همان سقف. اما نمیدانم چرا هیچچیز سر جای خ
پنج/و حالا تصور کن مردی را که پس از رفتنِ محبوبش، باید همچنان تکیهگاه دیگران باشد.
باید همچنان علی باشد؛ همان کوهی که کسی تصور نمیکند روزی بلرزد.
اما چه کسی گفته کوهها درد نمیکشند؟
کلبهٔخانمشخصثالث
یک/بعد از تو، خانه همان خانه بود. همان دیوارها، همان در، همان سقف. اما نمیدانم چرا هیچچیز سر جای خ
علی ماند. با داغی که نه میشد از آن گریخت، نه میشد آن را به کسی سپرد.