صبح بخیر به شما
و به تمام کارهایی که قرار بود دیروز انجام بدیم و ندادیم :))
خیلی یهویی یادم افتاد که چرا انقدر اتوبوس رو دوست دارم.
اینکه لازم نباشه حواست به پدال و سرعت و واکنش باشه و فقط خیابونها و مردم رو نگاه کنی، حس قشنگیه :)
گاهی آدم دلش میخواد فقط تماشاگر مسیر باشه.
خوش است با غم هجران دوست سعدی را
که گرچه رنج به جان میرسد امید دواست
- سعدی
یه مرحلهای از بزرگسالی میرسه که
«امروز شام چی بخوریم؟»
تبدیل میشه به یکی از مهمترین تصمیمات زندگی.
برای تحویل دیپلم با یه عزیزی رفتیم مدرسه.
هربار که به مدرسه برمیگردم، با آمادگی لحظهای برای دعوا میرم :))
اما برعکس ذهنیتم یکی از معاونها همین که منو دید، اونقدر ذوق کرد که خودش بهتنهایی کلی حالم رو خوب کرد.
بعد پرسید چه رشتهای میخونم، گفتم؛
و دوباره ذوق کرد.
فکر کنم برای اولین بار بعد از فارغالتحصیلی، عمیقاً دلم برای مدرسه تنگ شد.
چه خوب میشه اگه یاد بگیریم فقط برای خودِ آدمها و مسیری که رفتن، ذوق کنیم؛ نه چیزی که ما ازشون انتظار داشتیم.
- ١٠ شهریور ۱۴۰۵
من فقط سعی میکنم هر روز رو طوری زندگی کنم که انگار عمداً برگشتم به همین یک روز تا ازش لذت ببرم،
انگار که آخرین روزِ کاملِ زندگیِ فوقالعاده معمولیِ منه.
- درباره زمان
به معنای واقعی کلمه روز مسخرهای بود.
از شروعش که ناراحتی شهدای دیشب رو داشتم، تا اون اضطراب و دلشورهی الکی که از صبح افتاده بود به جونم؛
و مامانم هم قشنگ وسایلم رو آماده کرده بود که وقتی میرم سرکار، دیگه برنگردم خونه :)
بعد هم شاهکار خودم که از فلش بکآپ نگرفته بودم و کارفرما فلش رو با خودش برده بود؛
من موندم و تمام سایتهای دنیا که باید میگشتم دنبال چیزهایی که لازم داشتم.
هربار هم که بالاخره پیداشون میکردم، افترافکت تصمیم میگرفت ارور بده و تمام کارم از اول بره :)
و پایان باشکوه این روز:
پام گیر کرد به سهراهی یه بندهخدا و من در کمال خونسردی، از کسی که اصلاً سهراهی مال اون نبود پرسیدم:
«مشکلی پیش نیمد؟» :)))))
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵