لاجوردی | Azure
-
بعضی وقتا باید از دغدغههات فاصله بگیری
تا بفهمی چیزی که این همه ذهنت رو درگیر کرده،
از دور حتی به چشم هم نمیاد.
بهشدت امروز کار داشتم، ولی بابام سپرده بود که ماشین رو کمکش بشوریم.
گفتم بذار یه کوچولو هم که شده، کمکحال خانواده باشیم.
بعد از مدتها رفتم سراغ شستن ماشین؛
و البته تا جایی که تواناییم اجازه میداد، داداشم رو هم خیس کردم. اونم نامردی نکرد و یه سطل آب کامل روی من خالی کرد.
درنهایت به کارام نرسیدم؛
ولی در عوض، هم با داداشم وقت گذروندم،
هم وقتی بابا از سرکار برگشت، دلش گرم بود که بچههاش یه گوشهای از کارهاشو گرفتن.
شاید همین کارهای کوچیک، یه درصد جبران همهی زحمتهایی باشه که از اولین نفسمون تا امروز، بیمنت برامون کشیدن.
ـ ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
امروز به این فکر کردم که بعضی دلتنگیها عجیبن.
گاهی دلت برای خودِ یه اتفاق یا یه زمان تنگ نمیشه؛ برای حسی تنگ میشه که توی اون روزها تجربه میکردی.
شاید برای همینه که بعضی وقتها دلمون برای چیزی تنگ میشه و خودمون هم دقیق نمیفهمیم که چرا.
امروز تصمیم گرفتم کمتر گوشی دستم بگیرم.
گوشیم رو گذاشتم کنار،
بعد برداشتم ببینم ساعت چنده:)