2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤍 سلام …
☀️طلوع صبحگاهت به شادابی باران…
🤍 و روزت به سفیدی برف زمستان
☀️ صبح زیبای شما مملو از نام خدا…
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
🔅#پندانه
✍ هیچگاه لجبازی نکنید
🔹هیزمشکن فقیری به جنگل رفت. درختی را قطع کرد و آنها را جمع کرد و محکم بست. سپس آنها را روی پشتش گذاشت و بهطرف شهر راه افتاد تا بفروشد.
🔸چوبها خیلی سنگین بود و مرد میترسید که چوبها به مردمی که در خیابان راه میروند برخورد کند. برای همین با صدای بلند میگفت: «مواظب باشید، مواظب باشید.»
🔹عابران که صدای هشدار هیزمشکن را میشنیدند از او فاصله میگرفتند تا چوبها به آنها نخورد.
🔸در بین راه مرد لجبازی صدای هیزمشکن را شنید اما از سر راه کنار رفت. در همین حین یکی از چوبها به پالتوی مرد گیر کرد و آن را پاره کرد.
🔹مرد عصبانی شد و بر سر هیزمشکن فریاد کشید.
🔸آنها پیش قاضی رفتند تا خسارتی که هیزمشکن به مرد لجباز وارد کرده را از او بگیرد.
🔹جلوی قاضی ایستادند. قاضی از هیزمشکن سوالی کرد اما هیزمشکن هیچ جوابی نداد. قاضی چند بار پرسید اما هیزمشکن هیچ حرفی نزد.
🔸قاضی از مرد پرسید:
آیا هیزمشکن کرولال است؟
🔹مرد لجباز پاسخ داد:
جناب قاضی این مرد کاملاً زبان سالمی دارد و میتواند بهدرستی سخن بگوید.
🔸قاضی پرسید:
شما از کجا میدانید که این فرد میتواند بهدرستی سخن بگوید؟
🔹مرد لجباز گفت:
این مرد در خیابان بر سر مردم فریاد میزد که بروید کنار بروید کنار.
🔸قاضی خندید و متوجه شد که لجبازی مرد بوده که پالتوی وی را خراب کرده و مرد هیزمشکن بیگناه است.
💢 هیچگاه لجبازی نکنید زیرا علیه خودتان میشود و اگر کسی علیه شما لجبازی کرد صبر پیشه کنید.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
✨حکایت_ملانصرالدین
میگن یکی اومد پیش ملانصرالدین یه چیزی گفت
ملانصرالدین جواب داد: درست میگی شما
یکی دیگه اومد برعکس اون حرف رو زد
ملا گفت اینم درسته
یکی دیگه اومد نقیض هردوتا حرف رو زد،
ملا نصرالدین گفت اینم درسته
یکی نشسته بود یهو قاطی کرد
گفت حاجی این چه بساطیه هرکی هرچی میگه تو قبول می کنی
ملانصرالدین گفت تو هم درست می گی.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جهان به فرمانِ اندیشه خم میشود،
نه به نیروی دست.
انسان تا زمانی که در حصارِ باورهایش اسیر است،
زمینگیر میماند؛
و همین که اندیشهاش را دگرگون کند،
هستی در برابرش زانو میزند.
جهان گوش دارد، اما گوشِ او به زمزمهی ذهنِ توست.
هر فکری که از تو میتراود،
نیروییست که بیامان تو را میسازد یا میسوزاند.
به آنچه میاندیشی محتاج مباش؛
آن را چون آتشِ مقدس پاس بدار.
زیرا روزی خواهی فهمید،
خدا و شیطان، به یک اندازه در ذهنِ تو خانه دارند،
و این تویی که با اندیشهات، یکی را بیدار میکنی...
#زندگی
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
⚡️ضرب المثل⚡️
شامت را اینجا بخور و دهن گیرهات را جای دیگر!
مردی بود که همراه خانوادهاش مشغول خوردن شام بودند . نه قرار بود جایی بروند نه با کسی قول و قراری داشت . ناگهان صدای در بلند شد . مرد نگاهی به همسرش انداخت و گفت : کیست که این وقت شب در میزند؟ از جا بلند شد و رفت در خانه را باز کرد . یکی از همکارانش بود . سلام و علیکی با هم کردند و همکارش گفت : «شام خانهی دخترم میهمانم، گفتم سر راه سری به تو بزنم و حالی بپرسم . مرد گفت : بفرمایید .
همکارش گفت : بهتر است مزاحم نشوم
مرد، باز هم تعارف کرد . همسر مرد گفت : میهمان حبیب خداست . سفره باز است بفرمایید با ما شام بخورید . مرد همکار گفت : نه نه اصلاً مزاحم نمیشوم . مرد گفت : مثل یک دوست خوب بنشین و غذایت را بخور .
همکارش گفت : میخواهم خانه دخترم بروم . شام آنجا دعوت شدهام . مرد گفت : شام را با ما بخورید و بعد به خانه دخترتان بروید . همکارش گفت : نه خیلی متشکرم، شام نمیخورم، فقط دو لقمه دهن گیره میخورم و ته بندی میکنم و شام را به خانهی دخترم میروم . سپس مشغول خوردن غذا شد .
مرد و افراد خانوادهاش که انتظار داشتند او پس از خوردن یکی – دو لقمه، کنار بکشد و چیزی نخورد . همکار مرد به اندازهی غذای دو نفر را جلو خودش کشید و با اشتها خورد . چهرهی بچههای صاحب خانه که گرسنه مانده بودند، دیدنی بود . غذا تمام شد همکار مرد گفت : دست شما درد نکند خانم! غذای خوشمزهای پخته بودید . کاش خانهی دخترم میهمان نبودم و یک شام درست و حسابی اینجا میخوردم . مرد صاحب خانه که از دست او عصبانی بود گفت : «بهتر است این دفعه شامت را اینجا بخوری و دهن گیرهات را خانهی دخترت ....»
از آن به بعد دربارهی کسی که در پذیرش دعوتی بیش از حد تعارف کند اما در عمل ملاحظه نکند میگویند : (این دفعه شامت را اینجا بخور و دهن گیرهات را جای دیگر)
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
هیچ شبی، پایان زندگی نیست!
از ورای هر شب،
دوباره خورشید طلوع می کند
و بشارت صبحی دیگر می دهد.
این یعنی امید هرگز نمی میرد…
امیدتون روز افزون و شبتون بخیر
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
هر روز خود را آغاز کنید با:
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ
🔹با خواندن دعای عهد و چند دقیقه گفتگو روزانه با امام زمان (عج)، پیمان همراهی و خدمتگزاریمان را تازه کنیم.
#صبح_نو
امروز جمعه
۳ بهمن ماه
۳ شعبان ۱۴۴۷
۲۲ ژانویه ۲۰۲۶
روزتون پر از خوشبختی🌿
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
#ضربالمثل
🎯 فیها خالدون
اعماق، جاهای پنهان و پوشیده، آخر هر چیز و هرکار.
استعمال این کلمه بدین معنی ظاهراً نتیجه حکایتی کوتاه منسوب به ملانصرالدین است که روزی خواست شعری بگوید مصرع اول آن را سرود:
ای روی تو ماه و چشم تو نرگس...
و چون مضمونی برای مصرع دوم در خاطرش نیامد آیةالکرسی را خواندن گرفت و گفت:
الله لا اله الا هوا الحی القیوم، لا تأخذه سنة و لانوم له ما فی ال...
بدو گفتند این مصرع درازتر شد، گفت هیچ مگویید که اگر قافیه به دستم نیفتاده بود تا فیها خالدون (پایان آيةالکرسی) رفته بودم!
بسیاری از کسانی که این لفظ را بدین معنی استعمال میکنند اصل داستان را نمیدانند، اما نتیجه آن را بر زبان میرانند.
فرهنگ لغات عامیانه
محمدعلی جمالزاده
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
حکایت «چراغ و دریا»
روزی مریدی نزد پیر عارفی آمد و گفت:
– ای شیخ، سالهاست ذکر میگویم، روزه میگیرم، در خلوت مینشینم، اما هنوز به آرامش نرسیدهام. چرا دل من اینهمه بیقرار است؟
پیر لبخند زد، چراغی برداشت و گفت:
– امشب بیا تا پاسخت را در سکوت ببینی.
شب، آن دو به کنار دریا رفتند. پیر چراغ را روشن کرد و بر سطح آب گذاشت. موجی آمد و چراغ را خاموش کرد. پیر دوباره روشن کرد، باز موجی آمد و آن را خاموش ساخت.
مرید گفت:
– یا شیخ، چرا چراغ را از موج پنهان نمیکنی تا خاموش نشود؟
پیر گفت:
– ای فرزند، دلِ تو نیز چون این چراغ است. تا زمانی که بر سطح دنیا میسوزد، موجهای حوادث آن را خاموش میکنند. باید دل را به ژرفای دریا بفرستی، آنجا که موج نیست، تنها نور است.
مرید پرسید:
– و آن ژرفا کجاست؟
پیر گفت:
– در درونِ خودت؛ در جایی که دیگر «من» نمیگویی.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
داستان
شخصی تعریف می کرد: توی رستوران نشسته بودم که یک دفعه یه مرد که با تلفن صحبت می کرد فریاد کشید و خیلی خوشحالی کرد و بعد از تمام شدن تلفن، رو به گارسون گفت:
همه کسانی که در رستورانند، مهمان من هستن به باقالی پلو و ماهیچه.
بعد از ۱۸ سال دارم بابا میشم.
چند روز بعد تو صف سینما، همون مرد رو دیدم که دست بچۀ ۳یا ۴ساله ای را گرفته بود که به او بابا می گفت. پیش مرد رفتم و علت کار اون روزشو پرسیدم.
مرد با شرمندگی زیاد گفت: آن روز در میز بغل دست من، پیرمردی با همسرش نشسته بودند پیرزن با دیدن منوی غذاها گفت: ای کاش می شد امروز باقالی پلو با ماهیچه می خوردیم، شوهرش با شرمندگی ازش عذر خواهی کرد و خواست به خاطر پول کمشان، فقط سوپ بخورند،
من هم با آن تلفن ساختگی خواستم که همه مهمان من باشند تا اون پیرمرد بتونه بدون شرمندگی، غذای دلخواه همسرش را فراهم کنه.
انسانها را در زیستن بشناس نه در گفتن؛
در گفتار همه آراسته اند...
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی وقتا رفتار ما میتونه باعث بشه
مسیر کسی به طور کامل تغییر کنه
حواسمون به لحن و حرفامون باشه🍃✨️
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
⭐شب ها آرامشی دارند از جنس خدا
پروردگارت همواره با تو همراه است.
امشب از همان شبهاییست که برایت یک شب بخیر خدایی آرزو کردم✨
🌙شبتون بخیر
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding