eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
21.5هزار دنبال‌کننده
536 عکس
543 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‌‌‌‌‌یک نصیحت قشنگ و کاربردی از جناب صائب تبریزی که فکر کنم هممون بهش نیاز داریم: مکش منت به هر نامرد و مردی، مده دل را به ذلت دست فردی، اگر او را به تو مهر و وفا نیست، اگر او بر جراحاتت دوا نیست، رهایش کن مرنجان خویشتن را، مبر هرگز ز یادت این سخن را. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
🔆 ضرب المثل اگر تو کلاغی من بچه کلاغم به فرد یا افرادی می گویند که «خود» را زرنگ و باتجربه می‌دانند و دیگران را بلانسبت احمق فرض می‌کنند! روزی بود، روزگاری بود. کلاغی بود که برای اولین بار جوجه دار شده بود. برای جوجه اش کرم می آورد تا بخورد. جوجه را زیر بالش می گرفت و گرم می کرد. آفتاب که می شد بالش را سایبان جوجه می کرد، و خلاصه کاملا به فکر جوجه ی یکی یکدانه اش بود.جوجه کلاغ هر روز بزرگتر از دیروز می شد و فداکاری های مادرش را می دید. وقت پرواز جوجه کلاغ که شد، مادرش همه ی راه های پرواز را به او یاد داد. جوجه به خوبی پرواز کردن را یاد گرفت و روز اول پروازش را با موفقیت پشت سر گذاشت. شب که شد،مادر و جوجه هر دو خوشحال بودند که این مرحله را هم پشت سر گذاشتند. کلاغ که هنوز نگران جوجه اش بود به او گفت‌ :«گوش کن عزیزم! آدم ها حیله گر و با هوش اند. مبادا فریب آن ها رابخوری. مواظب خودت باش. پسر بچه ها همیشه به فکر آزار و اذیت جوجه کوچولوهایی مثل تو هستند. با سنگ به پر و بال آنها می زنند و اسیرشان می کنند.» جوجه کلاغ گفت: «چشم مادر! کاملاً مواظب بچه ها هستم.»کلاغ که فکر می کرد جوجه اش تجربه‌ای ندارد، باور نمی کرد که با دو جمله نصیحت، جوجه اش به خطرهای سر راه پی برده باشد. این بود که گفت: «فقط مواظب بودن کافی نیست. چشم و گوش هایت را خوب باز کن. تا دیدی بچه‌ای قصد دارد به طرف تو سنگ پرتاب کند، فوری پرواز کن و از آنجایی که هستی دور شو.» بچه کلاغ که خوب به حرف‌های مادرش گوش می‌داد گفت: مادر! اگر این آدمی‌زاده، سنگ را در آستین پنهان کرده بود، چه؟! کلاغ مادر، از این گفته بچه‌اش حیرت کرد و گفت: آفرین به تو با این همه هوش و ذکاوتت! بچه کلاغ گفت: مادر، فراموش نکن که اگر تو کلاغی، من بچه کلاغم 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به داشتن هیچ چیز عادت نکنید...✨ مجتبی_تمسکی ‌ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸ذهنتون رو آزاد کنید!👆 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
📚 همسرپادشاه بهلول ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻂ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ . ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﮔﻔﺖ : ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺳﺎﺯﻡ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﯽ؟ ﮔﻔﺖ : ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﻢ . ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻥ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺳﺖ؟ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ! ﻫﻤﺴﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻣﺒﻠﻎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ، بهلول ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺎﻥ ﻓﻘﯿﺮﺍﻥ ﻗﺴﻤﺖ ﮐﺮﺩ. ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺷﺐ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﻬﺸﺖ ﺷﺪﻩ، ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﺴﺮ ﺗﻮﺳﺖ !!.. ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ ؛ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻗﺼﻪﯼ بهول ﺭﺍ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ ! ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻧﺰﺩ بهلول ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺳﺎﺯﺩ . ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﯽ؟ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮔﻔﺖ : ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﻢ . ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﻬﺎﯾﺶ ﭼﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩ ! ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﻧﺎﭼﯿﺰﯼ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪﺍﯼ ! دیوانه ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻫﻤﺴﺮﺕ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺗﻮ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽﺧﺮﯼ !!! ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ، ﻓﺮﻕ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺳﺖ !!!... ﺍﺭﺯﺵ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ رضای خدا باشد نه برای معامله با خدا… 🌹🌹🌹 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
‌✿حکایت شرط بندی ملانصرالدين در نزدیکی ده ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد میشد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی. ملا نصرالدین قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی. ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده چند متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند! ملا گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود!! 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
حتی قوی ترین، جدی ترین و مستقل ترین ادمی که میشناسی هم، تهش تهِ دلش ی ادم امن میخواد، یه ادمی که به وقت خستگی بغلش کنه، یه ادمی که به وقت دلتنگی بهش خوبی هاش رو یاداوری کنه، یه ادمی که به وقت تردید بهش بگه: «اگه حالِ دلت خوبه، تصمیم درستی گرفتی.» 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ذهنتو قلبتو روحتو آروم کن🤎🎹 🌙 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
به نام دوست گشاییــم دفتر دل را به فر عشــق فروزان کنیـم محفــل را به نام خـدای حسابگر،حسابساز حسابــرس وحسابــدار زمیـن و آســمان 💕 بسم الله الرحمن الرحیم ✨الهـــی به امیــــد تـــو 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی جالبه👆👆 🍀جوانی از پیر مردی پرسید راز لذت بردن از زندگی و دستیابی به خوشبختی و موفقیت چیست؟ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
💫حکایت های زیبا و آموزنده روزی در کوهستان‌های بلند و پوشیده از برف، یک عقاب کوچک زندگی می‌کرد. لانه‌اش در قله‌ای بود که فقط بادهای سرد و برف به آن می‌رسید. مادر عقاب همیشه به او می‌گفت: «تو روزی پادشاه آسمان‌ها خواهی شد، اما باید یاد بگیری که بر ترس‌هایت غلبه کنی.» *عقاب کوچک اما همیشه از پرواز می‌ترسید. از آن بالا نگاه می‌کرد و با خود می‌گفت: «اگر بیفتم چه؟ اگر بال‌هایم شکست چه؟» مادرش لبخند می‌زد و می‌گفت: «اگر نپری، هیچ‌وقت نمی‌فهمی که بال‌هایت برای فتح آسمان ساخته شده‌اند.» یک روز طوفانی شد. باد شدیدی وزید و لانه‌ی کوچک او را لرزاند. مادرش گفت: «الان زمان آن است که شجاعتت را نشان دهی. پرواز کن، عقاب کوچک، یا در این طوفان می‌مانی!» عقاب کوچک ترسیده بود، اما دیگر راهی نداشت. او بال‌هایش را باز کرد، نفس عمیقی کشید و از لانه پرید. لحظه‌ی اول سقوط کرد و قلبش تند تند می‌زد. باد او را به این سو و آن سو می‌برد، اما کم‌کم یاد گرفت که بال‌هایش را حرکت دهد. ناگهان فهمید که چیزی او را بالا می‌برد: قدرت بال‌های خودش! باد دیگر دشمنش نبود؛ بلکه او را یاری می‌کرد.* *عقاب کوچک آن‌قدر پرواز کرد تا به اوج آسمان رسید. جایی که همیشه از آن می‌ترسید، حالا خانه‌اش شده بود. از بالا به کوهستان نگاه کرد و با خود گفت: «اگر نمی‌پریدم، هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم که می‌توانم این‌قدر بلند پرواز کنم.»* *این داستان توست. شاید الان در لبه‌ی پرتگاه زندگی باشی، ترسیده از اینکه اگر حرکت کنی چه خواهد شد. اما به یاد داشته باش، بال‌هایی داری که هنوز قدرت واقعی‌شان را نشناخته‌ای. برای پرواز، فقط کافی است جرات کنی و بپری! 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
هدایت شده از کانال هواداران دکتر انوشه
خواهر شوهرم زن زیبایی بود که بعد از جدایی از همسرش اومد خونه ما بمونه روزای اول همه چی عادی بود افسردگی بعد طلاق و توجه های زیاد همسرم به خواهرش ....اما روز ب روز توجه اش به خواهرش بیشتر می‌شد حتی بعضی شبا بدون من میرفتن بیرون بعد از مدتی همسرم وام گرفت برا خواهرش خونه جدا گرفت اولش خوشحال شدم که رفت ولی همسرم خیلی از شب ها میرفت خونه خواهرش همونجا هم میموند به رفتارهای همسرم شک کردم تصمیم گرفتم سر از رفتارهای عجیبش در بیارم تا اینکه . . . . . تا اینکه 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c حتما بخونید خیلی جالبه👌