eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
20.9هزار دنبال‌کننده
525 عکس
520 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
202.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادت باشه،بعضی چیزا باید تموم بشن تا اتفاقات بهتر شروع بشن:)🌱 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
​«نغمه‌ی کوزه» ​کوزه‌گری بود که همیشه بهترین کوزه‌های شهر را می‌ساخت. یک روز، شاگردش از او پرسید: «استاد، چه رازی در کار شماست؟ کوزه‌های شما انگار با آدم حرف می‌زنند!» ​استاد دست از کار کشید، کمی خاک رس را در مشتش فشرد و گفت: «من به این خاک فرم نمی‌دهم؛ من فقط اجازه می‌دهم خاکی که در دلِ خودش صدایی دارد، خودش را آزاد کند. من فقط مانع‌هایِ دورِ آن را برمی‌دارم.» ​شاگرد با تعجب نگاه کرد. استاد ادامه داد: «هر انسانی هم یک صدایِ نهفته در درون دارد. هنرِ زندگی، شنیدنِ آن صدا و کنار زدنِ لایه‌های اضافه‌ای است که نمی‌گذارند آن موسیقیِ اصلی، شنیده شود.» ​پندِ امروز: تلاش نکن که «کسی دیگر» شوی؛ فقط لایه‌هایی را که بر روی اصالتِ وجودت نشسته است پاک کن، تا همان نغمه‌ای باشی که جهان منتظر شنیدنش است. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گم شدم در خود نمیدانم کجا پیدا شدم شبنمی بودم ز دریا غرق در دریا شدم ...🌊 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
رسیدن به آرامش زمانی اتفاق می افتد که متوجه بشی: - رنج جزئی از زندگیه اما خوبه به دلیلی رنج بکشم که بعدا شرمنده خودم نشم - نباید به خاطر دلم خودم رو راضی به انجام دادن کاری کنم که عقلانی و منطقی نیست - من فقط با اشتباهاتم تعریف نمیشم و فراتر از اتفاقات بد زندگیم هستم - بیهوده ترین کار دنیا اینه که خودم رو با کسی مقایسه کنم - اینکه بقیه چطور با من رفتار میکنن نباید معیار ارزش من باشه(آدم ها بر اساس حال و هوای خودشون رفتارهای متفاوتی نشون میدن) - همه مشکلات تحت کنترل من نیستن اما این بستگی به خودم داره که چطور بهشون معنا ببخشم و مهم ترین مسئله اینه که - با همه زخم هام و خستگی هام بازم میتونم ادامه بدم. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
شب آرامشش را از خدا قرض ڪَرفتہ 🌼🍃 ڪہ اینچنین آرام است آرامشی از جنس خدا🌼🍃 برای امشبتان خواستارم 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
خـدایا... 🌸به عشقت، ✨پرده ی صبح را... 🌸از پنجره‌ی احساسم که، ✨رو به بیکرانه ‌های آسمان 🌸و دریای توست باز میکنم... ✨و آرامش را، 🌸از نور تو، ✨تمنا می‌کنم..... 🌸بسم الله الرحمن الرحیم ✨الهـی به امیـد تـو🙏 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به عنوان كسى كه به همه چيز و همه كس بيش از حد اهمیّت داده ميگم اهميت نديد! هركى بيخيال‌تر بوده، عزيز تر بوده هميشه ...:) 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
باران | پند و حکایت 📚
داستانِ "نگهبانِ چشمه‌ی انار و آرزو" در باغی جادویی، محصور در دایره‌ای از طلوع و غروب (همان قابِ طلایی و سبزِ تصویر)، چشمه‌ای زلال روان بود که از چاهی باستانی (درونِ قطره) سرچشمه می‌گرفت. در اطرافِ چشمه، درختانِ انار و پرتقال، با میوه‌های یاقوتی و طلایی، در توازنِ کامل ایستاده بودند. پریِ چشمه (همان پیکرِ نورانی و آبی‌رنگ) با گیسوانِ ستاره‌ای، هر شب از چاه بیرون می‌آمد تا مطمئن شود جریانِ آبِ جادویی (رودخانه‌ی درونِ قطره و بیرون) برقرار است. این آب، روحِ باغ بود و به درختان جان می‌بخشید. او، درخششِ جادوییِ کهکشانی را در آسمانِ گرگ‌ومیش پخش می‌کرد تا راهِ آرزوها را روشن نگه دارد. مردمانی از سرزمین‌های دوردست، با آرزوهایی بزرگ، به این باغ می‌آمدند. آن‌ها، آرزوهای خود را در چراغ‌های کهنه‌ی آرزو (چراغِ علاءالدینِ تصویر) حبس می‌کردند و آن‌ها را با امید به پری، در کنارِ چاه قرار می‌دادند. کسانی هم که دانش را بر آرزو ترجیح می‌دادند، کتاب‌ها و طومارهای کهنه‌ی خود را (کتاب‌ها و طومارهای تصویر) می‌آوردند تا زیرِ سایه‌ی درختانِ انار، دانشِ خود را با جادوی چشمه پیوند بزنند. یک روز، مسافری با چراغِ خاموش و کتابی کهنه‌تر از همه‌ی کتاب‌ها آمد. او گفت: "پری، من نه آرزوی طلا دارم و نه میوه‌ی انار. چراغِ من خاموش است، چون امیدم را گم کرده‌ام. کتابِ من، کتابِ دانشِ فراموش‌شده است. چگونه می‌توانم این دو را دوباره زنده کنم؟" پری با لبخندی از نور، رودخانه‌ی ستاره‌ای را از آسمان پایین کشید و آن را مستقیم به درونِ چراغِ خاموشِ مسافر هدایت کرد. چراغ، با نوری کهکشانی روشن شد، نه با آتش. سپس، پری با لمسی ملایم بر روی کتابِ کهنه، حروفِ فراموش‌شده‌ی آن را با درخششِ ستاره‌ایِ خود جان داد. مسافر، که امیدش را در چراغی نورانی و دانشش را در کتابی جان‌گرفته بازیافته بود، به آرامی کتاب را رویِ سنگِ کنارِ رودخانه گذاشت تا همه‌ی کسانی که می‌آیند، بدانند که دانش و امید، جفتِ هم هستند. داستانِ او، در طوماری ثبت شد (همان طومارِ باز در تصویر) که بر روی آن، با زبانی فراموش‌شده، این پند نوشته شده است: "هرگز چراغِ امید را در درونِ خود خاموش مکن و دانش را از چشمه‌ی جانت جدا نساز، که در هم آمیختنِ آن‌ها، جادویی بزرگتر از انارهای یاقوتی است." و این‌گونه شد که چشمه‌ی انار و آرزو، به نامِ "بارانِ پند" (همان نامِ رویِ سنگِ تصویر) مشهور گشت و هر کس که با خلوصِ نیت به آنجا می‌آمد، با چراغی روشن و کتابی جان‌گرفته، بازمی‌گشت. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انسان بمان که ، میراثی‌ست جاودانه‌تر از هر شهرت و ثروت، و مهربانی، زبان مشترک دل‌هایی‌ست که هنوز می‌تپند برای خوبی.👌🦋 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
سه فیلترِ طلایی روزی مردی با شتاب نزد سقراط آمد و گفت: «شنیده‌ای که فلان دوستت درباره تو چه می‌گفت؟» سقراط دستش را بالا آورد و گفت: «صبر کن! آیا این سخن را از سه فیلتر عبور داده‌ای؟» مرد با تعجب پرسید: «کدام فیلترها؟» سقراط گفت: «اولین فیلتر، حقیقت است. آیا مطمئنی چیزی که می‌خواهی بگویی کاملاً راست است؟» مرد گفت: «نه، فقط شنیده‌ام.» سقراط ادامه داد: «فیلتر دوم، نیکی است. آیا این حرف، چیز خوبی درباره دوستم است؟» مرد گفت: «نه، اتفاقا حرف بدی است.» سقراط گفت: «فیلتر سوم، فایده است. آیا گفتن این حرف فایده‌ای برای من دارد؟» مرد گفت: «نه، فایده‌ای ندارد.» سقراط گفت: «پس وقتی خیری در آن نیست، چرا باید آن را بشنوم؟» پند باران: چقدر از آشفتگی‌های زندگی ما کم می‌شد، اگر قبل از زبان گشودن یا گوش دادن به حرف‌های دیگران، آن‌ها را از فیلتر حقیقت، نیکی و فایده عبور می‌دادیم. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding