باران | پند و حکایت 📚
داستانِ "نگهبانِ چشمهی انار و آرزو"
در باغی جادویی، محصور در دایرهای از طلوع و غروب (همان قابِ طلایی و سبزِ تصویر)، چشمهای زلال روان بود که از چاهی باستانی (درونِ قطره) سرچشمه میگرفت. در اطرافِ چشمه، درختانِ انار و پرتقال، با میوههای یاقوتی و طلایی، در توازنِ کامل ایستاده بودند.
پریِ چشمه (همان پیکرِ نورانی و آبیرنگ) با گیسوانِ ستارهای، هر شب از چاه بیرون میآمد تا مطمئن شود جریانِ آبِ جادویی (رودخانهی درونِ قطره و بیرون) برقرار است. این آب، روحِ باغ بود و به درختان جان میبخشید. او، درخششِ جادوییِ کهکشانی را در آسمانِ گرگومیش پخش میکرد تا راهِ آرزوها را روشن نگه دارد.
مردمانی از سرزمینهای دوردست، با آرزوهایی بزرگ، به این باغ میآمدند. آنها، آرزوهای خود را در چراغهای کهنهی آرزو (چراغِ علاءالدینِ تصویر) حبس میکردند و آنها را با امید به پری، در کنارِ چاه قرار میدادند. کسانی هم که دانش را بر آرزو ترجیح میدادند، کتابها و طومارهای کهنهی خود را (کتابها و طومارهای تصویر) میآوردند تا زیرِ سایهی درختانِ انار، دانشِ خود را با جادوی چشمه پیوند بزنند.
یک روز، مسافری با چراغِ خاموش و کتابی کهنهتر از همهی کتابها آمد. او گفت: "پری، من نه آرزوی طلا دارم و نه میوهی انار. چراغِ من خاموش است، چون امیدم را گم کردهام. کتابِ من، کتابِ دانشِ فراموششده است. چگونه میتوانم این دو را دوباره زنده کنم؟"
پری با لبخندی از نور، رودخانهی ستارهای را از آسمان پایین کشید و آن را مستقیم به درونِ چراغِ خاموشِ مسافر هدایت کرد. چراغ، با نوری کهکشانی روشن شد، نه با آتش. سپس، پری با لمسی ملایم بر روی کتابِ کهنه، حروفِ فراموششدهی آن را با درخششِ ستارهایِ خود جان داد. مسافر، که امیدش را در چراغی نورانی و دانشش را در کتابی جانگرفته بازیافته بود، به آرامی کتاب را رویِ سنگِ کنارِ رودخانه گذاشت تا همهی کسانی که میآیند، بدانند که دانش و امید، جفتِ هم هستند.
داستانِ او، در طوماری ثبت شد (همان طومارِ باز در تصویر) که بر روی آن، با زبانی فراموششده، این پند نوشته شده است: "هرگز چراغِ امید را در درونِ خود خاموش مکن و دانش را از چشمهی جانت جدا نساز، که در هم آمیختنِ آنها، جادویی بزرگتر از انارهای یاقوتی است."
و اینگونه شد که چشمهی انار و آرزو، به نامِ "بارانِ پند" (همان نامِ رویِ سنگِ تصویر) مشهور گشت و هر کس که با خلوصِ نیت به آنجا میآمد، با چراغی روشن و کتابی جانگرفته، بازمیگشت.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انسان بمان
که #انسانیت، میراثیست جاودانهتر از هر شهرت و ثروت،
و مهربانی، زبان مشترک دلهاییست که هنوز میتپند برای خوبی.👌🦋
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
سه فیلترِ طلایی
روزی مردی با شتاب نزد سقراط آمد و گفت: «شنیدهای که فلان دوستت درباره تو چه میگفت؟» سقراط دستش را بالا آورد و گفت: «صبر کن! آیا این سخن را از سه فیلتر عبور دادهای؟» مرد با تعجب پرسید: «کدام فیلترها؟» سقراط گفت: «اولین فیلتر، حقیقت است. آیا مطمئنی چیزی که میخواهی بگویی کاملاً راست است؟» مرد گفت: «نه، فقط شنیدهام.» سقراط ادامه داد: «فیلتر دوم، نیکی است. آیا این حرف، چیز خوبی درباره دوستم است؟» مرد گفت: «نه، اتفاقا حرف بدی است.» سقراط گفت: «فیلتر سوم، فایده است. آیا گفتن این حرف فایدهای برای من دارد؟» مرد گفت: «نه، فایدهای ندارد.» سقراط گفت: «پس وقتی خیری در آن نیست، چرا باید آن را بشنوم؟»
پند باران: چقدر از آشفتگیهای زندگی ما کم میشد، اگر قبل از زبان گشودن یا گوش دادن به حرفهای دیگران، آنها را از فیلتر حقیقت، نیکی و فایده عبور میدادیم.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدمها یی هستند که بودنشون محبتشون رفاقتشون
به اندازه ی یک دنیا ارزش داره..
#هلدینگ_باران
#شب_بخیر
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا به داده و نداده ت شکر🙏🏻💫
آدمها یی هستند که بودنشون محبتشون رفاقتشون
به اندازه ی یک دنیا ارزش داره..
#هلدینگ_باران
#صبح_بخیر
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی کلش چرخ وفلکه
بالاش جنبه داشته باش پایینش صبر...
آدمها یی هستند که بودنشون محبتشون رفاقتشون
به اندازه ی یک دنیا ارزش داره..
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
«نقشهی گنج»
مردی تمام عمرش را در جستجوی گنجی افسانهای، کوه به کوه و دشت به دشت سفر کرد. او نقشههای قدیمیِ بسیاری داشت که هر کدام او را به نقطهای دوردست میکشاند، اما در پایانِ هر سفر، تنها چیزی که مییافت، خستگی بود و سنگهای بیارزش.
پیرمردی دانا او را دید و گفت: «چرا به جای جستجوی گنجهای گمشده در دوردست، یکبار نقشهی کفِ دستانت را نخواندی؟»
مرد با تعجب به دستانش نگاه کرد. پیرمرد ادامه داد: «قدرتِ ساختن، در همین دستانِ توست. گنج، آن چیزی نیست که در خاک دفن شده، گنج همان ارادهای است که تو را هزاران کیلومتر در مسیرِ آگاهی کشانده است.»
مرد در آن لحظه دریافت که سفرِ او، نه برای یافتنِ طلا، که برای تراشیدنِ الماسِ وجودِ خودش بوده است.
پندِ امروز:
گاهی مقصدِ نهایی، همان مسیری است که تو را ساخته است؛ گنجِ واقعی، تواناییهای توست که در طولِ سختیهای مسیر، کشف میشوند.
آدمها یی هستند که بودنشون محبتشون رفاقتشون
به اندازه ی یک دنیا ارزش داره..
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
31.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴داستان حامله شدن عجیب سه خواهر مجرد قسمت اول
قسمت دوم و سوم داخل کانال سنجاق بزن وبقیه قسمت هاش ببین سنجاق نوشته شده
خوشحال میشم بزنی رو پیوستن❤️
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی تمام چیزهایی که یک انسان میخواهد
فقط دستیست برای گرفتن، و قلبیست
برای فهمیدن...🙂❤️🩹
آدمها یی هستند که بودنشون محبتشون رفاقتشون
به اندازه ی یک دنیا ارزش داره..
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
دو گرگِ درون
پیرمردی سرخپوست به نوه خود درباره جنگی که در درون هر انسان جریان دارد، آموزش میداد. او گفت: «پسرم، درون هر یک از ما جنگی میان دو گرگ برپاست. یکی گرگِ تاریکی است که مظهر خشم، حسادت، طمع، خودخواهی، کینه و دروغ است. و دیگری گرگِ روشنایی است که مظهر عشق، امید، آرامش، تواضع، مهربانی و حقیقت است.» پسر کمی فکر کرد و با نگرانی پرسید: «پدربزرگ، در نهایت کدام گرگ برنده این جنگ میشود؟» پیرمرد با لبخندی عمیق پاسخ داد: «همان گرگی که تو به آن غذا میدهی!»
پند باران: افکار، رفتار و همنشینهای تو، غذای یکی از این دو گرگ درون تو هستند. مراقب باش روزانه در حال تقویتِ کدام بخش از وجودت هستی.
آدمها یی هستند که بودنشون محبتشون رفاقتشون
به اندازه ی یک دنیا ارزش داره..
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding