درسِ باران
عارفی به شاگردانش گفت: «به باران نگاه کنید. وقتی میبارد، برایش فرقی نمیکند که بر بام خانه یک پادشاه میبارد یا بر سقف کلبهی یک فقیر؛ بر گلبرگ یک گل سرخ میبارد یا بر تن یک خار بیابان. باران بیمنت و بدون تبعیض، به همه بخشندگی و طراوت هدیه میدهد.» شاگردی پرسید: «چگونه میتوان مثل باران بود؟» عارف پاسخ داد: «زمانی که مهربانی و عشق تو، مشروط به رفتار، نژاد یا جایگاه آدمها نباشد. طوری زندگی کن که وجودت برای هر کسی که به تو نزدیک میشود، مایهی برکت و آرامش باشد.»
پند باران: بزرگترین هنر انسان این است که روح خود را چنان وسعت دهد که بارانِ لطف و محبتش، بدون هیچ چشمداشتی، شامل حالِ همهی اطرافیانش شود.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💫خـدایـا🙏
✨نعمت سلامتى مبداء
💫همه نیـازها ست
✨و عاقبت بخیرى
💫مقصد همه نیازها
✨تو را به مهربانیت
💫این دو را به همه
✨عزیزانم عطا فرما
شبتون در پنـاه امَن الهی
#هلدینگ_باران
#شب_بخیر
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
🌿میگفت اگر آرامش میخواهی ،
دیگران را "چک نکن "
اگر احترام میخواهی
در کار دیگران تا خودشان نخواسته اند و
حتی اگر خواستند تا می توانی مداخله نکن
اگر هر دو را می خواهی
فکر نکن موضوعی که آن را
درست می دانی باید به دیگران
ثابت کنی...!!!
#هلدینگ_باران
#صبح_بخیر
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
🤍🌼
فواید "خنده درمانی" چیست؟
انسان تنها گونه جانوریست که توانایی خندیدن دارد. جالب اینکه خندیدن مسریست و یک فرد خنده رو، میتواند جمعی را شاد کند.
تحقیقات نشان داده که در حین خنده علاوه بر سیستم لیمبیک، نواحی مختلف قشر مغز بنا بر پیچیدگی طنز، بصورت مرحله مرحله و یا با هم فعال میشوند و به همین خاطر افراد در حین خنده، نمیتوانند به چیزی بجز خنده فکر کنند و بعبارتی نگرانی را فراموش میکنند.
بخاطر فعالیت بالای قشر مغز در زنان نسبت به مردان، آنها خندههای پخته تر، مفهومیتر و عمیقتری دارند و به همین خاطر است که مدل لبخند ژوکوند؛ اثر لئوناردو داوینچی، یک زن است و نه یک مرد.
تأثیرات اعجاب انگیز خنده در درمان بیماری ها، چنان زیاد بوده که هم اکنون "خنده درمانی" بعنوان درمان کمکی، در تمام دنیا پذیرفته شده است.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
«سایه و دیوار»
دیواری به سایهاش گفت: «چرا همیشه پشت سر من هستی و دیده نمیشوی؟»
سایه پاسخ داد: «من هستم تا تو بدانی خورشیدی هست که به تو میتابد. اگر من نبودم، تو هم در تاریکیِ محض، گم بودی.»
دیوار ساکت ماند. سایه ادامه داد: «هر شکستی در زندگی، همچون سایه است؛ شاید در نگاه اول تاریک و مزاحم به نظر برسد، اما نشان میدهد که نوری (امیدی) در کار است و تو هنوز ایستادهای.»
پندِ امروز:
گاهی تضادها و سایههای زندگی، بهترین گواه بر وجودِ نور و فرصتهای تازهای هستند که هنوز درکشان نکردهایم.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعوت نشدی نرو ...
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
📗در روزگاران قدیم،در سرزمین نخجوان مردی میزیست که نامش بر زبان هر پیر و جوان
جاری بود: ببرخان.
پهلوانی بود با قامتی چون سرو کوهی و بازوانی به سختی آهن. در میدانهای خاکی و گودهای کشتی، بیرقیب و بیهمتا بود. بیست سال تمام، هیچکس نتوانست حتی زانویش را به زمین برساند، چه رسد به اینکه کمرش را خم کند. میگفتند ببرخان با دستان خالی گاو نر را به خاک میزند و شیر کوهی را میگریزاند.روزی به نخجوان، کشتیگیری غریب رسید. مردی که دو برابر ببرخان وزن داشت و نامش چون کوه در ولایات اطراف پیچیده بود. مردم گرد آمدند. گود پر شد. همهمه بالا گرفت. صدای طبل و دهل، زمین را لرزاند.نبرد آغاز شد.
نفسها در سینه حبس. اما طولی نکشید که ببرخان چون صاعقه فرود آمد، غول بیابانی را بر زمین کوبید،
چنانکه خاک از زیر تنش برخاست.
صدای هلهله مردم فضا را پر کرد. اما ببرخان، از شوق پیروزی، از شور قدرت، از جوش غرور، به ناگاه رو به آسمان کرد، سینه سپر کرد و فریاد زد: ای خدا! در زمین کسی نمانده که تاب من را داشته باشد! دیگر کشتی گرفتن با بندگانات برای من لذتی ندارد... اگر راست میگویی، جبرییل را از آسمان بفرست با من کشتی بگیرد!
مردم، در سکوتی سنگین فرو رفتند. کسی نمیدانست این سخن از سر مستی قدرت بود یا بیحرمتی.
اما آن روز، آن نعره، در دل آسمان ثبت شد.
هفتهای نگذشته بود که ببرخان به ناگاه بیمار شد. نه از زخم شمشیر، نه از مشت دشمن، بلکه از سرمایی ناگهانی که به جانش افتاد و همچو کرمی جانش را جوید. تب، سرفه، عفونت، ضعف... بوی بدی از تنش برخواست چنانکه هیچکس تاب نزدیک شدن به او را نداشت. از خانه بیرونش کردند.
تنها شد. بیکس. در خرابهای در حاشیه شهر پناه گرفت.آب نمیتوانست بخورد.
غذا به گلویش نمیرفت. دستانش لرزان، چشمانش بیرمق. و در همان خرابه، موشی کوچک از روی سینهاش گذشت.
ببرخان میخواست دست بالا آورد،
موش را دور کند، اما... نتوانست.
قدرتی در جانش نمانده بود.
یکی از رهگذران که او را شناخت،
با افسوس سر تکان داد و گفت: جبرییل پیشکش...جواب این موش را بده، پهلوان!
😭و اینگونه،
پایان ببرخان نه در میدان نبرد،
که در خرابهای دورافتاده رقم خورد.
نه با شمشیر قهرمانی،که با دست قدرتمند الهی.....
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
747.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱🌱🌱
🌱🌱
🌱
چراغ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﻢ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﺳﺖ
ﮐـﻪ ﻣـﻦ ﻣﯿﻤﺎﻧﻢ
ﻭ ﺧـﺪﺍﯾﯽ ﮐـﻪ ﺑﻮﺩﻧﺶ
ﺣﺎﻝِ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﮑﻨﺪ
شبتون سرشار از آرامش و مهرخدا ...🌙🤍
#هلدینگ_باران
#شب_بخیر
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
سلام، صبحتان به سپیدی صبح؛ یادمان باشد که ثروت واقعی، قناعت و رضایت قلبی است. آرزو میکنیم امروز قلبتان راضی و روحتان در صلح با جهان باشد.
#هلدینگ_باران
#صبح_بخیر
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پول مهم هست امااا
به تنهاییی حال نمیده...
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
داستانِ "نگهبانِ چشمهی انار و آرزو"
در باغی جادویی، محصور در دایرهای از طلوع و غروب (همان قابِ طلایی و سبزِ تصویر)، چشمهای زلال روان بود که از چاهی باستانی (درونِ قطره) سرچشمه میگرفت. در اطرافِ چشمه، درختانِ انار و پرتقال، با میوههای یاقوتی و طلایی، در توازنِ کامل ایستاده بودند.
پریِ چشمه (همان پیکرِ نورانی و آبیرنگ) با گیسوانِ ستارهای، هر شب از چاه بیرون میآمد تا مطمئن شود جریانِ آبِ جادویی (رودخانهی درونِ قطره و بیرون) برقرار است. این آب، روحِ باغ بود و به درختان جان میبخشید. او، درخششِ جادوییِ کهکشانی را در آسمانِ گرگومیش پخش میکرد تا راهِ آرزوها را روشن نگه دارد.
مردمانی از سرزمینهای دوردست، با آرزوهایی بزرگ، به این باغ میآمدند. آنها، آرزوهای خود را در چراغهای کهنهی آرزو (چراغِ علاءالدینِ تصویر) حبس میکردند و آنها را با امید به پری، در کنارِ چاه قرار میدادند. کسانی هم که دانش را بر آرزو ترجیح میدادند، کتابها و طومارهای کهنهی خود را (کتابها و طومارهای تصویر) میآوردند تا زیرِ سایهی درختانِ انار، دانشِ خود را با جادوی چشمه پیوند بزنند.
یک روز، مسافری با چراغِ خاموش و کتابی کهنهتر از همهی کتابها آمد. او گفت: "پری، من نه آرزوی طلا دارم و نه میوهی انار. چراغِ من خاموش است، چون امیدم را گم کردهام. کتابِ من، کتابِ دانشِ فراموششده است. چگونه میتوانم این دو را دوباره زنده کنم؟"
پری با لبخندی از نور، رودخانهی ستارهای را از آسمان پایین کشید و آن را مستقیم به درونِ چراغِ خاموشِ مسافر هدایت کرد. چراغ، با نوری کهکشانی روشن شد، نه با آتش. سپس، پری با لمسی ملایم بر روی کتابِ کهنه، حروفِ فراموششدهی آن را با درخششِ ستارهایِ خود جان داد. مسافر، که امیدش را در چراغی نورانی و دانشش را در کتابی جانگرفته بازیافته بود، به آرامی کتاب را رویِ سنگِ کنارِ رودخانه گذاشت تا همهی کسانی که میآیند، بدانند که دانش و امید، جفتِ هم هستند.
داستانِ او، در طوماری ثبت شد (همان طومارِ باز در تصویر) که بر روی آن، با زبانی فراموششده، این پند نوشته شده است: "هرگز چراغِ امید را در درونِ خود خاموش مکن و دانش را از چشمهی جانت جدا نساز، که در هم آمیختنِ آنها، جادویی بزرگتر از انارهای یاقوتی است."
و اینگونه شد که چشمهی انار و آرزو، به نامِ "بارانِ پند" (همان نامِ رویِ سنگِ تصویر) مشهور گشت و هر کس که با خلوصِ نیت به آنجا میآمد، با چراغی روشن و کتابی جانگرفته، بازمیگشت.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding