سلام، صبحتان به سپیدی صبح؛ یادمان باشد که ثروت واقعی، قناعت و رضایت قلبی است. آرزو میکنیم امروز قلبتان راضی و روحتان در صلح با جهان باشد.
#هلدینگ_باران
#صبح_بخیر
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پول مهم هست امااا
به تنهاییی حال نمیده...
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
داستانِ "نگهبانِ چشمهی انار و آرزو"
در باغی جادویی، محصور در دایرهای از طلوع و غروب (همان قابِ طلایی و سبزِ تصویر)، چشمهای زلال روان بود که از چاهی باستانی (درونِ قطره) سرچشمه میگرفت. در اطرافِ چشمه، درختانِ انار و پرتقال، با میوههای یاقوتی و طلایی، در توازنِ کامل ایستاده بودند.
پریِ چشمه (همان پیکرِ نورانی و آبیرنگ) با گیسوانِ ستارهای، هر شب از چاه بیرون میآمد تا مطمئن شود جریانِ آبِ جادویی (رودخانهی درونِ قطره و بیرون) برقرار است. این آب، روحِ باغ بود و به درختان جان میبخشید. او، درخششِ جادوییِ کهکشانی را در آسمانِ گرگومیش پخش میکرد تا راهِ آرزوها را روشن نگه دارد.
مردمانی از سرزمینهای دوردست، با آرزوهایی بزرگ، به این باغ میآمدند. آنها، آرزوهای خود را در چراغهای کهنهی آرزو (چراغِ علاءالدینِ تصویر) حبس میکردند و آنها را با امید به پری، در کنارِ چاه قرار میدادند. کسانی هم که دانش را بر آرزو ترجیح میدادند، کتابها و طومارهای کهنهی خود را (کتابها و طومارهای تصویر) میآوردند تا زیرِ سایهی درختانِ انار، دانشِ خود را با جادوی چشمه پیوند بزنند.
یک روز، مسافری با چراغِ خاموش و کتابی کهنهتر از همهی کتابها آمد. او گفت: "پری، من نه آرزوی طلا دارم و نه میوهی انار. چراغِ من خاموش است، چون امیدم را گم کردهام. کتابِ من، کتابِ دانشِ فراموششده است. چگونه میتوانم این دو را دوباره زنده کنم؟"
پری با لبخندی از نور، رودخانهی ستارهای را از آسمان پایین کشید و آن را مستقیم به درونِ چراغِ خاموشِ مسافر هدایت کرد. چراغ، با نوری کهکشانی روشن شد، نه با آتش. سپس، پری با لمسی ملایم بر روی کتابِ کهنه، حروفِ فراموششدهی آن را با درخششِ ستارهایِ خود جان داد. مسافر، که امیدش را در چراغی نورانی و دانشش را در کتابی جانگرفته بازیافته بود، به آرامی کتاب را رویِ سنگِ کنارِ رودخانه گذاشت تا همهی کسانی که میآیند، بدانند که دانش و امید، جفتِ هم هستند.
داستانِ او، در طوماری ثبت شد (همان طومارِ باز در تصویر) که بر روی آن، با زبانی فراموششده، این پند نوشته شده است: "هرگز چراغِ امید را در درونِ خود خاموش مکن و دانش را از چشمهی جانت جدا نساز، که در هم آمیختنِ آنها، جادویی بزرگتر از انارهای یاقوتی است."
و اینگونه شد که چشمهی انار و آرزو، به نامِ "بارانِ پند" (همان نامِ رویِ سنگِ تصویر) مشهور گشت و هر کس که با خلوصِ نیت به آنجا میآمد، با چراغی روشن و کتابی جانگرفته، بازمیگشت.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
610.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چیزی برای شکر گزاری ندارین نبضتان راچککنین...🤍🙏
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
عطرِ پنهان
پادشاهی به وزیرش دستور داد تا عطر عجیبی برای او بیابد که وقتی غمگین است او را شاد کند و وقتی بیش از حد شاد است، او را به آرامش و تامل وادارد. وزیر ماهها جستجو کرد اما چنین عطری در هیچ عطاریِ جهان پیدا نشد. سرانجام نزد درویشی دانا رفت و ماجرا را گفت. درویش جعبهای چوبی به او داد و گفت این را به شاه بده. شاه جعبه را باز کرد؛ درون آن هیچ عطری نبود، فقط انگشتری نقرهای قرار داشت که روی نگین آن حک شده بود: «این نیز بگذرد». شاه نگاهی به انگشتر کرد، ابتدا غمگین شد که عطری در کار نیست، اما با خواندن آن عبارت آرام گرفت و فهمید هیچ غمی و هیچ شادیِ مفرطی در این دنیا ابدی نیست.
پند باران: در روزهای سخت ناامید نشو و در روزهای خوشی مغرور نگرد؛ چرا که چرخ روزگار دائم در حال چرخش است و هیچ حالی پایدار نمیماند.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
737.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب خوش جانهای بیدار؛ بگذارید تاریکی شب، یادآور این پند باشد که هیچ زمستانی ماندگار نیست و رو سیاهی به زغال میماند. فردا صبح روشنی در راه است.
#هلدینگ_باران
#شب_بخیر
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدر همو بدونید یه روز یکیتون دیگه اون یکی رو نداره..
باور کنید..👌
#هلدینگ_باران
#صبح_بخیر
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حکایت زندگی بعضی از آدما👌
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
«چراغِ آرزو»
مردی در دلِ کویری خشک، چراغی قدیمی یافت. با خود اندیشید: «کاش میشد در اینجا درختی سرسبز داشت.» به محض لمسِ چراغ، نوری درخشید، اما درختی ظاهر نشد. ناامید، از چراغ دست کشید و مشغول کندنِ زمین شد تا شاید ریشهای بیابد.
پس از روزها تلاش و آبیاریِ خاکِ خشک با اندک آبِ باقیماندهاش، نهالی از خاک سر برآورد. مرد دریافت که معجزه در چراغ نبود، بلکه در قدرتِ دستانش برای تغییرِ کویر نهفته بود.
پندِ امروز:
بزرگترین جادوی زندگی، منتظر ماندن برای معجزاتِ بیرونی نیست؛ جادو، همان ارادهی تو برای سبز کردنِ محیطِ پیرامونت در سختترین شرایط است.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاد بگیریم تو زندگی دیگران دخالت نکنیم...✅
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
📗داستانهای_آموزنده
صاحبدلی روزی به پسرش گفت:
برویم زیر درخت صنوبری بنشینیم.
پسر در کنار پدر راهی شد.
پدر دست در جیب کرد و مقداری سکه طلا از جیب خود بیرون آورد و بر زمین نهاد.
گفت: پسرم می خواهی نصیحتی به تو دهم که عمری تو را کار آید یا این سکه ها را بدهم که رفع مشکلی اساسی از زندگی خود بکنی؟
پسر فکری کرد و گفت:
پدرم بر من پند را بیاموز، سکه ها را نمی خواهم، سکه برای رفع یک مشکل است ولی پند برای رفع مشکلاتی برای تمام عمر.
پدرش گفت: سکه ها را بردار...
پسر پرسید: پندی ندادی؟!
پدر گفت:
وقتی تو طالب پندی و سکه را گذاشتی و پند را بر داشتی، یعنی می دانی سکه ها را کجا هزینه کنی.!
و این؛
بزرگترین پند من برای تو بود.
پسرم بدان خدا نیز چنین است...
اگر مال دنیا را رها کنی و دنبال پند و حکمت باشی، دنیا خودش به تو رو می کند.
ولی اگر دنیا را بگیری یقین کن،
علم و حکمت از تو گریزان خواهد شد.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding