eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
21هزار دنبال‌کننده
526 عکس
526 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
با پدر و مادرت چنان رفتار كن كه از فرزندان خود توقع داری ... 🕴 سقراط 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفت : زندگی مثه نخ کردن سوزنه یه وقتایی بلد نیستی چیزی رو بدوزی، ولی چشمات انقد خوب کار میکنه که همون بار اول سوزن رو نخ میکنی، اما هر چی پخته تر میشی، هر چی بیشتر یاد میگیری چجوری بدوزی، چجوری پینه بزنی، چجوری زندگی کنی، تازه اون وقت چشات دیگه سو ندارن. گفتم : خب یعنی نمیشه یه وقتی برسه که هم بلد باشی بدوزی، هم چشات اونقد سو داشته باشن که سوزن رو نخ کنی؟ گفت: چرا، میشه، خوبم میشه اما زندگی همیشه یه چیزیش کمه. گفتم چطور مگه؟ گفت : آخه مشکل اینجاست، وقتی که هم بلدی بدوزی، هم چشات سو داره، تازه اون موقع میفهمی نه نخ داری، نه سوزن ... 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
: «نجواهای زیر باران» (قسمت ۳ از ۱۰) گلوله از چند سانتی‌متری شانه دانیال گذشت و به بدنه فلزی ایستگاه اتوبوس خورد؛ صدای جیرفتن فلز با فریاد هراس‌آلود آبان در هم آمیخت. دانیال لحظه‌ای درنگ نکرد، دست گرم و لرزان آبان را محکم در دستش فشرد و او را به داخل کوچه‌ای تاریک و باران‌زده کشید. صدای پاها و فریادهای مهاجمان مسلح پشت سرشان پیچیده بود. باران با شدت بیشتری می‌بارید و خیابان‌های کهنه شهر را غرق در آب کرده بود. دانیال، آبان را از میان میان‌برهای کوچه پس‌کوچه‌هایی که مثل کف دستش می‌شناخت هدایت می‌کرد. ضربان قلب آبان آن‌قدر شدید بود که صدایش را در گوش‌هایش می‌شنید. دستان دانیال با وجود تمام سرما و خطر، گرمایی عجیب و حس امنیتی بی‌سابقه به او می‌داد؛ مردی که تا چند ساعت پیش متکبر و بی‌احساس به نظر می‌رسید، حالا مثل یک زره در برابر مرگ از او محافظت می‌کرد. بالاخره دانیال، آبان را به سمت درِ چوبی و کهنه‌ی خانه‌ای قدیمی در انتهای یک بن‌بست کشید. با کلیدی قدیمی در را باز کرد و هر دو سراسیمه وارد شدند و در را پشت سرشان قفل کردند. صدای شلاق باران روی سقف شیروانی خانه می‌پیچید. خانه تاریک بود. دانیال با نفس‌نفس زدن، شمعی را روی میز چوبی روشن کرد. شعله زرد شمع، تاریکی را شکافت و چهره‌های خیس از باران و مضطرب آن دو را روشن ساخت. آبان تکیه‌اش را به دیوار داده بود و با تعجب به اطراف نگاه می‌کرد؛ خانه‌ای پر از نقشه‌های معماری قدیمی، تابلوی نقاشی و عطری نوستالژیک. دانیال نزدیک‌تر آمد. قطرات آب از لابلای موهای مشکی‌اش روی صورتش می‌چکید. او به چشمان آبان زل زد و با لحنی که تکانه‌های عمیق احساس و تعجب در آن مشهود بود گفت: «تو... تو واقعاً نمی‌دانی آن دفترچه چه رازی را در خود جای داده؟» آبان با لرزش دست‌هایش، قطره اشکی را از گونه‌اش پاک کرد و گفت: «من فقط می‌دانم مردی که مرا بزرگ کرد، در آخرین روزهای عمرش گفت من فرزند واقعی‌اش نیستم. او گفت سال‌ها پیش، پس از یک تصادف هولناک، مرا از دست زن مجروحی که در حال مرگ بود تحویل گرفته... زنی که این دفترچه و انگشتر نقره با نقش دو کبوتر همراهش بود. او گفت اگر روزی به خطر افتادم، صاحب این نقشه‌ها را پیدا کنم.» با شنیدن کلمه «انگشتر نقره»، رنگ از چهره دانیال پرید. دستش را با تردید به سمت جیبش برد و انگشتری دقیقاً مشابه، اما مردانه، را بیرون آورد! دانیال با صدایی گرفتاری که از عمق بغض بیرون می‌آمد نجوا کرد: «مادرم... مادرم ۱۵ سال پیش در همان تصادف ناپدید شد. تمام این سال‌ها به من گفتند او مرده است... اما تو... تو خواهرم نیستی، تو دختر دوست صمیمی و شریک مادرم هستی که در همان تصادف ناپدید شد!» آبان با بهت و حیرت نگاهش کرد. راز پروانه و دانیال گره خورده بود، اما پیش از آنکه بتوانند کلمه‌ای دیگر بگویند، ناگهان صدای زنگ تلفن قدیمی و سیمی روی میز، سکوت خانه را شکست! تلفنی که سال‌ها بود خطش قطعی شده بود! دانیال با احتیاط و تردید گوشی را برداشت و روی بلندگو گذاشت. صدایی ناشناس، بم و تحقیرآمیز از آن سوی خط پیچید: «چقدر تاثربرانگیز دانیال! سرانجام دو تکه از پازل قدیمی به هم رسیدند... اما حیف که امشب، آخرین شب زندگی هر دوی شماست. به زیر پایتان نگاه کن مهندس!» دانیال و آبان سرشان را پایین آوردند. از زیر درِ ورودی، دود سرخ‌رنگی به آرامی به داخل خانه می‌خزید و بوی گاز غلیظ و خفه‌کننده‌ای تمام فضای خانه را پر می‌کرد... 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیادی خوب باشی،زیادی میشی🤞 ‌‌🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
راز انگشتر نقره و عهد دیرین در یکی از شهرهای کهن ایران، جوانی خوش‌نام و کارگر به نام روزبه زندگی می‌کرد که دل در گرو عشق دختر کدخدای دهکده، رخشانه، داشت. روزبه مکنتی نداشت، اما قلبی پر از صداقت و هنری بسزا در قلم‌زنی روی فلزات داشت. وقتی روزبه از دختر خواستگاری کرد، کدخدا به دلیل فقر او درخواستش را رد کرد و خواست او را به تاجر ثروتمندی ببخشد. رخشانه که شیفته‌ی اخلاق و راست‌گویی روزبه بود، پنهانی با او دیدار کرد. روزبه انگشتر نقره‌ای ساده که خودش تراشیده بود و روی آن نقش دو کبوتر حک کرده بود را به رخشانه داد و گفت: «من برای ساختن آینده‌ام به سفری دراز می‌روم. اگر تا سه سال دیگر بازنگشتم، بداند که زنده نیستم و تو آزاد هستی. اما اگر بازگشتم، با افتخار به خواستگاری‌ات می‌آیم.» روزبه راهی غربت شد و در کارگاه‌های کنده‌کاری شهرهای بزرگ مشغول به کار شد. سال‌ها با سختی، گرسنگی و کار شبانه‌روزی گذشت. با سپری شدن سال سوم، او سرمایه‌ای اندک اما اعتباری بزرگ به عنوان استادکاری ماهر به دست آورده بود. در راه بازگشت به وطن، کاروان او مورد حمله راهزنان قرار گرفت و تمام دارایی‌اش به غارت رفت و خودش زخمی در بیابان رها شد. رخشانه در دهکده، سه سال تمام منتظر ماند. کدخدا که فکر می‌کرد روزبه مرده یا او را فراموش کرده، مقدمات عروسی دخترش با تاجر ثروتمند را فراهم کرد. روز عروسی، رخشانه با چشمی گریان اما انگشتر نقره بر دست، صبورانه منتظر معجزه‌ای بود. درست در لحظه‌ای که قباله ازدواج پهن شده بود، در خانه کدخدا کوبیده شد. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
حکایت پندآموز: سه صافی ذهن مردی نزد حکیمی آمد تا خبری درباره دوستش بگوید. حکیم گفت: «آیا از سه صافی گذرانده‌ای؟ اول: آیا خبرت کاملاً حقیقت دارد؟ دوم: آیا خبر خوبی است؟ سوم: آیا فایده‌ای دارد؟» مرد گفت: «خیر!» حکیم گفت: «پس نه بگو و نه ذهن را آلوده کن.» پند باران: حافظه ممکن است با مرور زمان کم‌رنگ شود، اما اثر مهربانی و عشق هرگز از یاد قلب نخواهد رفت. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
. 🔞 در سال ۱۳۸۹ دختری ۱۶ ساله به نام نازنین به علت اینکه پدرش از رابطه ی او با یک پسر با خبر شده بود شد! ‼️ 😱 ۱۰ سال بعد مادر نازنین از پارکی که همیشه دخترش در آنجا بود عبور می کرد که را دید! او شروع به فیلم برداری ....🎥 🚷برای دیدن این کلیپ و مدارک بیشتر به لینک زیروارد شوید 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58 این فیلم 😳2
آقام با بی رحمی منو بزور جای خواهرم نشوند سر سفره عقد و با چارقد سفید صورتم و کامل پوشوند تا به قول خودش دختر ناقصشو بندازه به خانواده داماد استرس امونم رو بریده بود و از اینکه چارقد از روی صورتم کنار بره به شدت می ترسیدم، از واکنش داماد و خانواده‌ش وقتی ببینن من دختری که انتخاب کردن نیستم می ترسیدم،اگه پدر منم مثل بقیه پدرها، به فکر خوشبختی بچه‌هاش بود هیچوقت منو مجبور به این کار نمیکرد،عاقد شروع کرد به خوندنِ خطبه‌ی عقد وقتی عقد تموم شد رفتیم عمارت داماد، همه ی مهمونا اونجا جمع شده بودن روی صندلی نشستیم داماد میخواست چارقد رو از سرم برداره که.....😭😭😭 https://eitaa.com/joinchat/2243691384C24a55434dd
زندگی موقعی سخت میشه که آدما فکر می‌کنن باید همه چیز رو باهم داشته باشن... واین ممکن نیست ،وگاهی ممکنه بعضی از داشته هاتم در کنار این رویا از دست بدی... قدر داشته هامون رو تا دیر نشده بدونيم،واز همون چیزایی که داریم لذت ببریم...👌 ‌‌صبح بخیر 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با آقایون دستوری صحبت نکنید 🎙 صحبت‌های دکتر سعید عزیزی ‌ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding ‌‌
داستان عاشقانه: حکایت شمع و نقاش نابینا در شهری کهن، نقاش جوانی به نام مانی زندگی می‌کرد که تمام هنر و درامدش را از کشیدن چهره‌های زیبای مردم شهر به دست می‌آورد. مانی دلباخته‌ی دختر جوانی به نام ترانه شده بود که صدایی فوق‌العاده گرم و آسمانی داشت. آن‌ها روزها و ماه‌ها در کنار هم بودند و مانی همیشه می‌گفت: «بزرگ‌ترین شاهکار هنر من، تابلویی است که از چشمان و لبخند تو خواهم کشید.» اما روزگار بازی تلخی پیش پای آن‌ها گذاشت. بر اثر بیماری سختی، مانی بینایی خود را به طور کامل از دست داد. دنیا برای او تاریک شد و دیگر قادر به کشیدن هیچ تابلویی نبود. مانی که خود را بی‌مصرف و باری روی دوش دیگران می‌دید، دچار افسردگی شدیدی شد و از ترس اینکه ترانه را بدبخت کند، تصمیم گرفت برای همیشه او را ترک کند و از شهر برود. ترانه وقتی از تصمیم مانی باخبر شد، جلوی او را گرفت و گفت: «تو چشمانت را از دست داده‌ای، اما قلبت هنوز زنده است. عشق ما به دیدن ظاهر نیست، به حس کردن روح یکدیگر است.» ترانه او را متقاعد کرد که بماند. از آن روز به بعد، ترانه هر روز کنار مانی می‌نشست، جزئیات جهان اطراف، رنگ غروب خورشید، شکل ابرها و زیبایی‌های طبیعت را با کلمات برای مانی توصیف می‌کرد. مانی با راهنمایی‌های ترانه و حس لمس دستانش، دوباره قلم‌مو به دست گرفت. او این بار نه با چشمانش، بلکه با احساس قلبی‌اش شروع به کشیدن چهره ترانه کرد. پس از ماه‌ها کار مداوم، تابلویی خلق شد که تمام هنرمندان شهر را شگفت‌زده کرد. تصویر طوری زنده و پر از روح بود که انگار عشق واقعی روی بوم جاری شده است. مانی ثابت کرد که برای دیدن و خلق زیبایی‌های واقعی، چشم ظاهر تنها یک ابزار است و عشق، بینایی اصلی انسان است. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
33.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به عقل مرد نگاه کن نه به ثروتش به وفای زن نگاه کن نه به جمالش.... ‌‌🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding