eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
21هزار دنبال‌کننده
526 عکس
526 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
37.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلم عروس جوانی ک مادرشوهروش رو کنار سگ میبست قسمت دوم در کانال زیر سنجاق شده بزنید روی لینک وارد کانال شوید پیوستن رو بزنید https://eitaa.com/joinchat/3906798195Ced2e2a761a
داستان: «ده قطره باران» شبی ابری، ده قطره باران روی لبه یک ابر متولد می‌شوند. هر قطره رنگ و شخصیت خاص خودش را دارد، اما هنوز همدیگر را نمی‌شناسند. اولین قطره، پند و حکایت، آرام و داناست و همیشه قصه‌ای برای گفتن دارد. @BARAN_PAND دومین قطره، طب سنتی، با لمس هر برگ، به آن جان و طراوت می‌بخشد. @BARAN_TEB سومین قطره، آشپزی، هرجا فرود می‌آید، عطر نان تازه و غذاهای خوشمزه در هوا می‌پیچد. @BARAN_TAAM چهارمین قطره، استایل، روی گلبرگ‌ها می‌نشیند و همه‌چیز را زیباتر و شیک‌تر نشان می‌دهد. @BARAN_STYLE پنجمین قطره، عجایب، عاشق کشف ناشناخته‌هاست و هر لحظه چیز شگفت‌انگیزی پیدا می‌کند. @BARAN_SHGEFTI ششمین قطره، انگیزشی، به هر قطره‌ای که خسته می‌شود امید می‌دهد تا به مسیرش ادامه دهد. @BARAN_ANGIZESHI هفتمین قطره، جمله، حرف‌های کوتاه اما عمیقی می‌گوید که در دل همه می‌ماند. @BARAN_JOMLE هشتمین قطره، چیدمان، هرجا می‌رود، بی‌نظمی را به زیبایی و نظم تبدیل می‌کند. @BARAN_CHID نهمین قطره، طبیعت، با گل‌ها، درختان، رودخانه‌ها و پرندگان دوست است. @BARAN_SABZ دهمین قطره، عاشقانه، قلب همه را با مهربانی و عشق گرم می‌کند. @BARAN_TAPESH باد شدیدی می‌وزد و هر ده قطره را از هم جدا می‌کند. هر کدام در گوشه‌ای از زمین فرود می‌آیند و احساس تنهایی می‌کنند. اما خورشید طلوع می‌کند. گرمای خورشید آن‌ها را دوباره به آسمان می‌برد. این بار کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و متوجه می‌شوند که هرکدام به‌تنهایی زیبا هستند، اما کنار هم کامل می‌شوند. آن‌ها دست در دست هم، تبدیل به رنگین‌کمانی از قطره‌های نور می‌شوند و عهد می‌بندند که همیشه کنار هم بمانند. از آن روز به بعد، هر بار که باران می‌بارد، این ده قطره با هم سفر می‌کنند؛ یکی دانایی می‌آورد، یکی سلامتی، یکی طعم زندگی، یکی زیبایی، یکی شگفتی، یکی امید، یکی سخن الهام‌بخش، یکی نظم، یکی آرامش طبیعت و دیگری عشق. پیام پایانی: "تفاوت‌ها، وقتی کنار هم قرار بگیرند، زیباترین داستان دنیا را می‌سازند." @Baran_Holding ده قطره جذاب اینجان کلیک کنید و عضویت بزنید
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هيچوقت به ته زندگى فكر نكن مادر بزرگ مى گفت من تا ته تهش رفتم چيز خاصى ندارد بى خيال باش.... شد، شد، نشد، نشد، ولش كن زندگى كن و ...😊🌱 ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا حالا فکر کردی چی میشه اگه از ته دل ببخشی 🤍 یا به کسی کمک کنی ؟ ‌‌🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
باران | پند و حکایت 📚
: «نجواهای زیر باران» (قسمت ۵ از ۱۰) سایه تیغه بران خنجر زیر نور سرخ شومینه می‌درخشد. دانیال با بهت
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۶ از ۱۰) با صدای شکسته شدن پنجره، دانیال شیرجه زد و آبان را روی زمین کشید. گلوله‌ها تیرک‌های چوبی کلبه را شکافتند و تراشه‌های چوب در هوا معلق شدند. نور زرد شومینه با نور آبی و سفید پرژکتورهای بالگرد در هم آمیخته بود و صحنه‌ای جهنمی در دل جنگل ساخته بود. دانیال در میان باران رگبار تیرها، آبان را زیر دستگیره درب مخفی کف کلبه برد. تخته چوبی کهنه را کنار زد و تونلی تاریک که به انتهای دره می‌رسید نمایان شد. او ابتدا آبان را پایین فرستاد و خودش بلافاصله پشت سر او وارد تونل شد و درب را قفل کرد. چند ثانیه بعد، صدای انفجاری مهیب از بالا شنیده شد؛ کلبه در آتش خشم عموی دانیال سوخت، اما آن دو در دل تاریکی زمین شیرجه رفته بودند. ساعات طولانی پیاده‌روی در مسیر تنگ و نمور تونل، آن‌ها را به کلبه‌ای قدیمی در سمت دیگر کوهستان رساند. باران جایش را به برفی ریز و جانکاه داده بود. هر دو از سرما و خستگی رمقی نداشتند. دانیال کت خیسش را درآورد و روی شانه‌های آبان انداخت. دست خونین و زخمی‌اش هنوز می‌سوخت، اما تمام هوش و حواسش پیش آبان بود. آبان تکه‌ای از پارچه لباسش را جدا کرد و با احتیاط دست زخمی دانیال را بست. همان‌طور که گره را محکم می‌کرد، نگاهش به چشمان دانیال افتاد. تاریکی اتاق با نور کرم‌شب‌تاب‌های بیرونی روشن بود. آبان با صدایی لرزان گفت: «چرا برام می‌جنگی؟ من می‌خواستم با خنجر جانت را بگیرم... چرا هنوزم نگاهت به من پر از مهربانی است؟» دانیال دستان کوچک آبان را میان دستان گرمش گرفت، نزدیک‌تر شد و زل زد توی چشمانش: «چون تو تنها نوری هستی که توی تاریک‌ترین شب‌های زندگی‌ام پیدا کردم. قلب من سال‌ها مرده بود آبان... اما تو با همان خنجر و اشک‌هایت ززنده‌اش کردی. من حاضرم جلوی تمام دنیا بایستم، اما نگذارم لبخند از روی لب‌های تو پاک بشود.» اشک گرمی از چشم آبان چکید و روی دست دانیال افتاد. فاصله میان لب‌هایشان ناپدید شد و در آغوش گرم یکدیگر، سرمای کشنده کوهستان را فراموش کردند. امشب، شب پیوند دو قلب بود که میان کینه‌ها و رازها، عشق واقعی را کشف کرده بودند. اما سپیده‌دمِ فردا از راه رسید. وقتی دانیال چشمانش را باز کرد، جای خالی آبان را کنارش دید! دانیال سراسیمه از جایش پرید. روی میز چوبی، تنها یک تکه کاغذ افتاده بود که با خط آبان روی آن نوشته شده بود: «دانیالِ من... برای اینکه تو زنده بمانی، من باید خودم را تسلیم عمویت کنم. او من را در عوض دفترچه می‌خواهد. دنبالم نیا... عاشقت هستم.» دانیال کاغذ را در مشتش فشرد. صدای غرش بالگردها از دور به گوش می‌رسید. عمویش، آبان را به عنوان گروگان گرفته بود تا راز کدهای ثروت خانوادگی را از دفترچه بیرون بکشد! 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌نه با کسی بحث کن نه از کسی انتقاد کن هرکی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودتو خلاص کن ، بحث کردن با آدمها بی فایدس ... ‌‌🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
حکایت ملانصرالدین: امانت ثروتمند مرد خسیسی اموالش را در صندوقچه‌ای گذاشت و به ملا سپرد تا در سفر امن باشد. پس از بازگشت، سکه‌ها را شمرد و متوجه شد چند سکه کم است و ملا را متهم کرد. ملا گفت: «تو در سفر بدون این سکه‌ها شاد بودی. مال قفل‌شده با سنگ تفاوتی ندارد. ارزش ثروت به آرامش و بخشندگی است، نه بنده‌ای برای فلز بودن.» 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding