باران | پند و حکایت 📚
: «نجواهای زیر باران» (قسمت ۵ از ۱۰) سایه تیغه بران خنجر زیر نور سرخ شومینه میدرخشد. دانیال با بهت
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۶ از ۱۰)
با صدای شکسته شدن پنجره، دانیال شیرجه زد و آبان را روی زمین کشید. گلولهها تیرکهای چوبی کلبه را شکافتند و تراشههای چوب در هوا معلق شدند. نور زرد شومینه با نور آبی و سفید پرژکتورهای بالگرد در هم آمیخته بود و صحنهای جهنمی در دل جنگل ساخته بود.
دانیال در میان باران رگبار تیرها، آبان را زیر دستگیره درب مخفی کف کلبه برد. تخته چوبی کهنه را کنار زد و تونلی تاریک که به انتهای دره میرسید نمایان شد. او ابتدا آبان را پایین فرستاد و خودش بلافاصله پشت سر او وارد تونل شد و درب را قفل کرد.
چند ثانیه بعد، صدای انفجاری مهیب از بالا شنیده شد؛ کلبه در آتش خشم عموی دانیال سوخت، اما آن دو در دل تاریکی زمین شیرجه رفته بودند.
ساعات طولانی پیادهروی در مسیر تنگ و نمور تونل، آنها را به کلبهای قدیمی در سمت دیگر کوهستان رساند. باران جایش را به برفی ریز و جانکاه داده بود. هر دو از سرما و خستگی رمقی نداشتند. دانیال کت خیسش را درآورد و روی شانههای آبان انداخت. دست خونین و زخمیاش هنوز میسوخت، اما تمام هوش و حواسش پیش آبان بود.
آبان تکهای از پارچه لباسش را جدا کرد و با احتیاط دست زخمی دانیال را بست. همانطور که گره را محکم میکرد، نگاهش به چشمان دانیال افتاد. تاریکی اتاق با نور کرمشبتابهای بیرونی روشن بود.
آبان با صدایی لرزان گفت: «چرا برام میجنگی؟ من میخواستم با خنجر جانت را بگیرم... چرا هنوزم نگاهت به من پر از مهربانی است؟»
دانیال دستان کوچک آبان را میان دستان گرمش گرفت، نزدیکتر شد و زل زد توی چشمانش: «چون تو تنها نوری هستی که توی تاریکترین شبهای زندگیام پیدا کردم. قلب من سالها مرده بود آبان... اما تو با همان خنجر و اشکهایت ززندهاش کردی. من حاضرم جلوی تمام دنیا بایستم، اما نگذارم لبخند از روی لبهای تو پاک بشود.»
اشک گرمی از چشم آبان چکید و روی دست دانیال افتاد. فاصله میان لبهایشان ناپدید شد و در آغوش گرم یکدیگر، سرمای کشنده کوهستان را فراموش کردند. امشب، شب پیوند دو قلب بود که میان کینهها و رازها، عشق واقعی را کشف کرده بودند.
اما سپیدهدمِ فردا از راه رسید. وقتی دانیال چشمانش را باز کرد، جای خالی آبان را کنارش دید!
دانیال سراسیمه از جایش پرید. روی میز چوبی، تنها یک تکه کاغذ افتاده بود که با خط آبان روی آن نوشته شده بود:
«دانیالِ من... برای اینکه تو زنده بمانی، من باید خودم را تسلیم عمویت کنم. او من را در عوض دفترچه میخواهد. دنبالم نیا... عاشقت هستم.»
دانیال کاغذ را در مشتش فشرد. صدای غرش بالگردها از دور به گوش میرسید. عمویش، آبان را به عنوان گروگان گرفته بود تا راز کدهای ثروت خانوادگی را از دفترچه بیرون بکشد!
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌نه با کسی بحث کن نه از کسی انتقاد کن
هرکی هر چی گفت بگو حق با شماست و
خودتو خلاص کن ، بحث کردن با آدمها بی فایدس ...
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
حکایت ملانصرالدین:
امانت ثروتمند
مرد خسیسی اموالش را در صندوقچهای گذاشت و به ملا سپرد تا در سفر امن باشد. پس از بازگشت، سکهها را شمرد و متوجه شد چند سکه کم است و ملا را متهم کرد. ملا گفت: «تو در سفر بدون این سکهها شاد بودی. مال قفلشده با سنگ تفاوتی ندارد. ارزش ثروت به آرامش و بخشندگی است، نه بندهای برای فلز بودن.»
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
362.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷آنها که به
⭐️بیداری خدا ایمان دارند
🌷راحتتر میخوابند
⭐️شبتون آروم خیالتون آسوده
🌷خاطرتون جمع و
⭐️روزگارتون مهربان باد
🌷شبــتون معطر به عطر گل
#شب بخیر
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌳ســـــــلام
🌿صبح جمعه تون
🌳به زیبایی تابلوی طبیعت
🌿امیدوارم امروزتون
🌳پر از سرزندگی
🌿لبتون پر از تبسم
🌳قلب تون پر از نور
🌿روزگارتون شیرین و
🌳نعمت هایالهی
🌿نصیبتون باشه
🌳آدینه تون پر از آرامش
#صبح_بخیر
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسم درد و رنج رو عشق نزارید 👌
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
حکایت ملانصرالدین و راز صندوقچه
مرد ثروتمند
روزگاری مرد ثروتمند و خسیسی در همسایگی ملانصرالدین زندگی میکرد. این مرد ثروتمند همیشه نگران اموالش بود و شبها از ترس دزد خواب به چشمش نمیآمد. روزی او صندوقچهای سنگین و محکم ساخت، تمام سکههای طلا و جواهراتش را درون آن گذاشت، درِ آن را با قفلی بزرگ بست و به سراغ ملا آمد.
مرد ثروتمند به ملا گفت: «ای ملا! من میخواهم به سفری چند ماهه بروم. این صندوقچه تمام دارایی و حاصل یک عمر تلاش من است. آن را نزد تو به امانت میگذارم، چرا که به صداقت و پاکدستی تو ایمان دارم. اما قول بده که تحت هیچ شرایطی درِ آن را باز نکنی.» ملا امانت را پذیرفت و صندوقچه را در گوشهای از خانهاش گذاشت.
چند ماه گذشت و مرد ثروتمند از سفر بازگشت. او بلافاصله به خانه ملا رفت، صندوقچه را تحویل گرفت و با عجله به خانه خود برد. در را بست، قفل را باز کرد و مشغول شمردن سکهها شد. اما ناگهان فریاد کشید! او متوجه شد که چند سکه از طلاهایش کم شده است. مرد ثروتمند که بسیار حریص بود، با عصبانیت به خانه ملا برگشت و او را متهم به دزدی کرد.
ملا با آرامی و لبخند نگاهی به مرد انداخت و گفت: «دوست من! قبل از اینکه به سفر بروی، به من گفتی تمام ثروتت درون این صندوقچه است. آیا وقتی در سفر بودی، از زندگیات لذت بردی؟ آیا شبها راحت خوابیدی؟» مرد ثروتمند با تعجب پاسخ داد: «بله! چون میدانستم اموالم جای امنی است، با خیالی آسوده خوابیدم و از سفرم لذت بردم.»
ملا گفت: «من به امانت تو دست نزدم، اما بدان طلاهایی که در صندوقچهای قفل شده باشند و هیچ گرهی از کار خودت یا دیگران باز نکنند، با چند تکه سنگ هیچ تفاوتی ندارند.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding