eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
21.2هزار دنبال‌کننده
527 عکس
531 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
362.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷آنها که به ⭐️بیداری خدا ایمان دارند 🌷راحت‌تر می‌خوابند ⭐️شبتون آروم خیالتون آسوده 🌷خاطرتون جمع و ⭐️روزگارتون مهربان باد 🌷شبــتون معطر به عطر گل شب بخیر 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌳ســـــــلام 🌿صبح جمعه تون 🌳به زیبایی تابلوی طبیعت 🌿امیدوارم امروزتون 🌳پر از سرزندگی 🌿لبتون پر از تبسم 🌳قلب تون پر از نور 🌿روزگارتون شیرین و 🌳نعمت هایالهی 🌿نصیبتون باشه 🌳آدینه تون پر از آرامش 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسم درد و رنج رو عشق نزارید 👌 ‌‌🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
حکایت ملانصرالدین و راز صندوقچه مرد ثروتمند روزگاری مرد ثروتمند و خسیسی در همسایگی ملانصرالدین زندگی می‌کرد. این مرد ثروتمند همیشه نگران اموالش بود و شب‌ها از ترس دزد خواب به چشمش نمی‌آمد. روزی او صندوقچه‌ای سنگین و محکم ساخت، تمام سکه‌های طلا و جواهراتش را درون آن گذاشت، درِ آن را با قفلی بزرگ بست و به سراغ ملا آمد. مرد ثروتمند به ملا گفت: «ای ملا! من می‌خواهم به سفری چند ماهه بروم. این صندوقچه تمام دارایی و حاصل یک عمر تلاش من است. آن را نزد تو به امانت می‌گذارم، چرا که به صداقت و پاک‌دستی تو ایمان دارم. اما قول بده که تحت هیچ شرایطی درِ آن را باز نکنی.» ملا امانت را پذیرفت و صندوقچه را در گوشه‌ای از خانه‌اش گذاشت. چند ماه گذشت و مرد ثروتمند از سفر بازگشت. او بلافاصله به خانه ملا رفت، صندوقچه را تحویل گرفت و با عجله به خانه خود برد. در را بست، قفل را باز کرد و مشغول شمردن سکه‌ها شد. اما ناگهان فریاد کشید! او متوجه شد که چند سکه از طلاهایش کم شده است. مرد ثروتمند که بسیار حریص بود، با عصبانیت به خانه ملا برگشت و او را متهم به دزدی کرد. ملا با آرامی و لبخند نگاهی به مرد انداخت و گفت: «دوست من! قبل از اینکه به سفر بروی، به من گفتی تمام ثروتت درون این صندوقچه است. آیا وقتی در سفر بودی، از زندگی‌ات لذت بردی؟ آیا شب‌ها راحت خوابیدی؟» مرد ثروتمند با تعجب پاسخ داد: «بله! چون می‌دانستم اموالم جای امنی است، با خیالی آسوده خوابیدم و از سفرم لذت بردم.» ملا گفت: «من به امانت تو دست نزدم، اما بدان طلاهایی که در صندوقچه‌ای قفل شده باشند و هیچ گرهی از کار خودت یا دیگران باز نکنند، با چند تکه سنگ هیچ تفاوتی ندارند. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👴 پیرمردی به پسرش گفت: هیچوقت این ۴ چیز رو به مردم نگو 👌 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
باران | پند و حکایت 📚
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۶ از ۱۰) با صدای شکسته شدن پنجره، دانیال شیرجه زد و آبان را روی زمین کشید.
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۷ از ۱۰) خشم و خونی که در رگ‌های دانیال می‌جوشید، امان نفس کشیدن را از او گرفته بود. کاغذ در مشت خونی‌اش له شد. آبان، تمام دارایی و داروندار قلبی که تازه بیدار شده بود، خودش را برای نجات او به آغوش مرگ فرستاده بود. دانیال با خود زمزمه کرد: «فکر کردی می‌گذارم تنها بروی؟ حتی اگر اقیانوسی از آتش باشد، برای آوردنت می‌آیم...» دانیال دفترچه کهنه را از جیبش بیرون کشید. او مهندس برجسته‌ای بود و کدهای روی نقشه‌ها را بهتر از هر کسی می‌فهمید. با مرور صفحات، متوجه شد که راز دفترچه فقط ثروت عمویش نیست، بلکه موقعیت دقیق مخفیگاه اصلی عمو – یک کارخانه متروکه و نظامی در ساحل صخره‌ای شمال شهر – است؛ جایی که سال‌ها پیش تمام خیانت‌ها از همان‌جا کلید خورده بود. ساعاتی بعد، آسمان غرق در طوفان و باران شدیدی بود که موج‌های سهمگین را به صخره‌ها می‌کوبید. دانیال، مخفیانه خود را به کارخانه متروکه رساند. با استفاده از مسیرهای تهویه و مهارت‌های معمارانه‌اش، از دید نگهبانان مسلح گذشت و وارد تالار اصلی شد. آبان به صندلی چوبی کهنه‌ای بسته شده بود. چهره‌اش زخمی بود، اما چشمانش هنوز غرور و مقاومت عجیبی داشت. در مقابل او، «فرید» (عموی دانیال)، با لبخندی پیروزمندانه ایستاده بود و با اسلحه‌ای در دست، او را بازجویی می‌کرد. فرید با لحنی پلید گفت: «دختره احمق! دانیال کجاست؟ کدهای دفترچه را کجای این خاطرات قایم کرده‌اید؟ اگر تا سه شمارش نگویی، جنازه‌ات را به دریا می‌اندازم!» آبان با نفرت در چشمان فرید زل زد و گفت: «دانیال هیچ وقت تسلیم امثال تو نمی‌شود... او بسیار پاک‌تر و قوی‌تر از توست!» فرید خشمگین شد، اسلحه را روی پیشانی آبان گذاشت و شاسی را کشید: «یک... دو...» در همان لحظه، صدای خرد شدن شیشه‌های سقف سالن پیچید! دانیال مثل سایه‌ای از بالا به پایین پرید، مستقیم روی نگهبان اصلی افتاد و با حرکتی سریع اسلحه او را چنگ زد. صدای شلیک گلوله‌ها سالن کهنه را لرزاند. دانیال در میان دود و بارانی که از سقف شکسته به داخل می‌ریخت، داد زد: «فرید! دستت را از او بکش! دفترچه پیش من است!» فرید با دیدن برادرزاده‌اش، قاه‌قاه خندید و لوله اسلحه را از پیشانی آبان برداشت و به سمت دانیال گرفت: «بالاخره آمدی پسرم... درست مثل پدر حادق و ساده‌لوحت! حالا هر دویتان همین‌جا می‌میرید!» اما درست زمانی که فرید خواست انگشتش را روی ماشه فشار دهد، صدای آژیر پلیس و پروژکتورهای نیروهای امنیتی از بیرون سالن طنین‌انداز شد. تمام محوطه توسط نیروهای ویژه محاصره شده بود؛ دانیال قبل از آمدن، کدهای مخفی افشاگر را به دادستانی ارسال کرده بود! فرید چهره‌اش در هم رفت، پایش را روی ریل آسانسور باربری گذاشت و با دستگیره‌ای که در دست داشت، دست آبان را چنگ زد: «اگر من باختم، این دختر را هم با خودم به قعر دریا می‌برم!» او همراه آبان که به صندلی بسته شده بود، خود را از دهانه آسانسور باربری به سمت پرتگاه صخره‌ای و مواج دریا پرت کرد... 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
داستان عاشقانه: آخرین بوم نقاشی نقاشی فقیر برای خوشحال کردن همسر بیمارش در زمستانی سخت، تصویر بهاری زیبا را روی دیوار روبروی پنجره کشید. زن با دیدن آن امید یافت و بهبود یافت، اما خود نقاش از سرمای شبانه حین کار درگذشت. پند باران: ایثار و فداکاری، ماندگارترین شاهکاری است که یک انسان می‌تواند در دفتر زندگی خلق کند. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
962.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸از پنجره قلبت ✨گاهی نگاه به آسمان بینداز ✨و عشق را از اعماق قلبت ✨به زندگیت دعوت کن.. ✨ما در این دنیا مهمانیم ✨و خداوند میزبان ✨پس نگران فردایت نباش ✨اوست که مهمان نوازی میکند ✨به او اعتماد کن.. ✨شبتون آروم 🌸در پناه لطف خدا🌙🌟 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b ادامه داستان واقعی 👉 ادامه داستان واقعی ☝️
هدایت شده از حکایت های بهلول
خواهر شوهرم زن زیبایی بود که بعد از جدایی از همسرش اومد خونه ما بمونه روزای اول همه چی عادی بود افسردگی بعد طلاق و توجه های زیاد همسرم به خواهرش ....اما روز ب روز توجه اش به خواهرش بیشتر می‌شد حتی بعضی شبا بدون من میرفتن بیرون بعد از مدتی همسرم وام گرفت برا خواهرش خونه جدا گرفت اولش خوشحال شدم که رفت ولی همسرم خیلی از شب ها میرفت خونه خواهرش همونجا هم میموند به رفتارهای همسرم شک کردم تصمیم گرفتم سر از رفتارهای عجیبش در بیارم تا اینکه . . . . . تا اینکه 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c حتما بخونید خیلی جالبه👌